اگه یکی نه از روی قصد ، یه اشتباهی می کنه ، 
درست نیست ، با چنگال اتهام بیافتی به جونشو ، هی بازخواستش کنی .
طرف خودش هم داغدار اون اشتباه هست ، تو دیگه چرا می سوزونیش ؟؟؟ 

اگه نمی تونی ، دلداریش بدی ، لااقل چیزی نگو دوست من ... 
هیچی نگو ، بزار خودش با درد خودش کنار بیاد ... 

حالا اگه اون اشتباه ،ارزش این حرکتا و کارا رو نداشته باشه ، که وامصیبتا !

اون اشتباه یادش می ره ولی اشتباه تو ، همون به جا حرف نزدنت و عکس العمل بدت رو ابدا !

هیچی نگو ... خودش درست می شه !

+ نوشته شده در 93/10/11ساعت 10:50 توسط س.شیری |

 

                         

این که می گن خدا در و تخته رو با هم جور می کنه یعنی من و همسرم !

یکی اونقدر کم حوصله و جوشی ، یکی دیگه این قدر بی خیال و پرحوصله !!!

و خوشبخت تر منم که همسری این گونه نصیبم شده . 

که اگه عین خودم بود ، علاوه بر رو زمین موندن پروژه و کارآموزیم ،
خیلی کارای عقب افتاده ی دیگه هم داشتم که 

الان ، توی این فرصت کم و شرایط محدود ،  همه ی ذهنیاتم رو می زاشتم روش که هیچ ... 

از خواب و خوراک هم می افتادم (وا چه حرفا!!!)

"البته یکی نیست بگه ، تو که خواب و خوراک رو از همسرت گرفتی ،
چی رفتی بالا منبر می گی ؟؟؟؟"

هیچی دیگه ... 

اومدم بگم ، اونایی که می گردین دنبال یه همسری که
عین هو خودتون باشه ، سخت در اشتباهید به جون خودتون .

یکی رو پیدا کنید که باهاش کامل بشید ، 

اگه خودتون لجباز باشید ، اون لجباز نباشه .

اگه خودتون آتیش می سوزونید ، اون یکی زیاد که نکنه هیچ، خاموش کنه اون آتیشو .

اگه خودتون حرف دیگرون براتون بس اهمیت داره ، اون این طور نباشه که زندگی بهتون زهر می شه .

اگه خودتون ایمانتون ضعیفه ، لااقل اون هر دفعه قوی ترش کنه .

اگه خودتون زود از زندگی سیر می شید ،اونم این طوری باشه که الفاتحه !

اگه خودتون مثل من آخر خوش خیالی وبی خیالی هستید ، همسر عزیزتر از جونتون این طور نباشه که وامصیبتا ! 

خواستم بگم اینارو هم ملاک همسریابی بزارید ، ضرر نمی کنید ! 

از من که ندونسته و نخواسته ، شکر خدا این طور در اومد .

البته ملاک هاتون رو یه کم سبک بگیرید ... این ملاک هایی که شما در نظر گرفتید برای همسر ایده آل ، هنوز به دنیا نیومده . حالا حالا ها باید منتظر بشینید .

.

.

.

حالا حکمت این نیمه گمشده رو می فهمم ....
نیمه ای که باید باهاش تکامل پیدا کنم ، نه این که بشم دو تا آدم یه جور حال به هم زن ! 

نه والا !!!

.

.

.

+ همه چیز زندگی مشترک عالی و توپه جز یکی ... هیچ جوری هم درست نمی شه .

این که خانوما از چی بپوشم به چی بپزم تغییر مسیر میدن ! 

من هنوز متنفرم از آشپزی و این همسر بنده ،چه تاب و توانی باید داشته باشه که دستپخت نکره ی منو تحمل می کنه ! خدا عاقبت به خیرش کنه (الهی آمین )

+ نوشته شده در 93/10/06ساعت 12:12 توسط س.شیری |

زندگی‌ مانند یک پتوی کوتاه است.

آن را بالا می‌کشید، انگشت شستتان بیرون می زَنَد؛

آن را پایین می‌کشید شانه‌هایتان از سرما می لَرزَد…

آدم های وسواسی؛

مدام در حال تست اندازه پتو هستند و وقتی به خود می آید که صبح شده !

ولی‌ آدم‌های شاد؛

زانوهای خود را کمی‌ خم میکنند و شب راحتی‌ را سپری می کنند.

.

ماریون هاوارد

+ نوشته شده در 93/10/04ساعت 11:34 توسط س.شیری |

می خواست آشتی شون بده زن و شوهری رو که چهارماه به قصد طلاق از هم جدا بودن .

می گفت اگه خدا بخواد درست می شه . 

این بین جفتتون مقصرید . 

زن می گفت : همه دور نشستید و نمی دونید چقدر سخته با چنین آدمی ساختن 

و واسط فقط فکر آشتی دادنشون بود . 

وقتی داستانو تعریف کرد، واسط شک کرد .

گفت دفعه قبل دو نفر برای آشتی دادن اومدن ، حرف سنگینی زدن و رفتن .

وقتی تنها شدیم ، با نیشگونی خواستم اهمیت موضوع رو براش روشن کنم که چه تیکه ای بهمون انداختن !

دیدم رفت بیرون ، دقایقی بعد یکی از دو واسط زنگ زد که تو مگه نمی خای آشتی کنی ؟؟؟

چرا نیشگون می گیری ؟؟؟

و من موندم و لوسی و بچگی و نفهمی همسرم. 

با تعریف این قضیه ، واسط جدید فهمیده بود که با چی طرفه !

مردد بود بمونه و آشتی بده یا ...

می گفت خیلی چیزا رو باید یادش داد ... به یه مرد سی ساله ...  

و چقدر سخت است ! 

کسی که ندونه کارش خطاست و هر چه بقیه بگن ، قبول دار نباشه ...

و بگه این چیزا رو که خودم می دونم !

خوبه این جور چیزا رو دیدن ... خیلی خوبه !

+ نوشته شده در 93/09/12ساعت 11:3 توسط س.شیری |

یه بحثی بود ، سخت درگیرش بودیم . 

بابا گفت چه گیری به این مسئله دادید ؟! 

چقدر وقتتونو روش گذاشتید !!!

بعد هم یه خاطره تعریف کرد که 

یه روز سخت فکرم رو گذاشته بودم روی یه پله و اندازه اونو و تطبیق دادنش با بقیه اندازه ها ، 

صاحب خونه اومد و  وقتی متوجه شد که برا چی این قدر درگیرم ، 

گفت : ولش کن آقای شیری . 

این جهانی و اون کهکشان و سیاره های دیگه رو اگه فاکتور بگیریم ، 

بیایم تو زمین ، زمین تقسیم می شه به چند تا قاره ، 

قاره ها ، به چند تا کشور ، کشور به چند استان ، استان به چند شهر ، شهر ها پر خونه  ، 

حالا تو ، توی یکی از این خونه ها نشستی و سخت داری به اندازه این پله فکر می کنی !!!!

بابا اعتقادش این یود که ما به غصه های خدا نداده اینقدر مشغول می شیم که 

از چیزهای مهم زندگیمون غافل می شیم یکیش همین گذر سریع عمرمون ...

حالا تو با خودت یکی دوتا کن ، تو هم از این غصه های خدا نداده داری ؟؟؟ 

داشتن اش که حتمیه ؛ چند تا ؟؟؟

+ نوشته شده در 93/09/12ساعت 10:1 توسط س.شیری |

تو هر زمینه ای متخصصه .

می گی لوله آب  ،می گه این طوری ،

می گی بازی دربی ، می گه فلانی و فلانی چه کردن و زندگی فلانی و فلانی ... 

می گی 1+5 ، میگه اینا بلد نیستن و این طوری ...

می گی داعش ، میگه ... 

می گی تربیت بچه  ، میگه ... 

می گی ویروس udjrmug ، میگه ... !!!

می گی مرگـــــــــ ، میگه ...

خوب یه دقیقه دندون سر جیگر بگیر ! اگه حرف نزنی که نمی گن لالی !

یه جا شنیدم که یه متخصص می گفت :
یکی از ویژگی ایرانی ها اینه که خودشون رو تو هر چیزی متخصص می بینن !!!

خوب کلمه " نمی دونم " رو برای جرز لای دیوار که نزاشتن ، گاهی ازش استفاده کن ! 

اصلا یه دقیقه ساکت باش ، ببین دور و برت چه خبره ! 

یه دقیقه فقط گوش کن !!!

نه والا !!!

 + بازی دربی ... برای اینکه هی حرف نزنم و مزاحم شوهرم نباشم سرم رو به اینترنت گرم کردم ... حس خوندن کتاب نبود. 

+ نوشته شده در 93/09/02ساعت 18:13 توسط س.شیری |

می رفتم کلاس اینترنت تا نه جی میل ، ایمیل ، فیسبوک ،... ، که یاد بگیرم چطور وبلاگ بنویسم !

ذوق کردنم برای گذاشتن اولین پست رو یادم میاد ، واینکه فکر می کردم همیشه مجهول می مونم که ای کاش همین طور بود .

اون اوایل می نوشتم بی غل و غش ...

از سوتی های توی کلاس و حاشیه های دانشگاه ، از خاطرات و پیام هایی که برام جالب بود ، مطالب قشنگ توی سررسیدم رو کپی می کردم و این جا پیست .

برام مهم نوشتن بود ، با فونت ها و رنگ های اجق وجق :) و چقدر از این صورتک ها خوشم می اومد و چه وقت هایی که صرف نمی کردم برای انتخاب قالب با اون سرعت حلزونی نت ام !

شناخته تر که شدم ، نوشته هام رنگ دیگه به خودش گرفت ... به قضایا یه جور دیگه نگاه می کردم . گیر دادم به  صدقه دادن ، کتاب خوانی ، قناری کوچیک تو خونه ، یه دونه سیب

از نماز خوندنمون گفتم و مسابقه بین ما و خدا و نوشتم از تموم شدن وقتم رو سنگ سرد غسالخونه 

قضیه مورچه ها رو خیلی دوست داشتم و عشق از اون نوعی رو خیلی دوست داشتید!

گله کردم که چرا آقا منو نمی طلبه و یه سال بعدش قاطی  نوشتم از خاطرات مشهد و شما لقب مارکوپولو بهم دادید :)

نوشتم و نوشتم و نوشتم ... 

تحسین کردید ،  نقد کردید ،  به فونتم گیر دادید ، یا رنگ یا کل متن ... 

ولی بودید ...
حاضر حاضر !

همیشه دوست داشتم متن هایی که می نویسم پرچالش باشه ولی جز چند تا مطلب دیگه این طور نشد! 

نخواستید بنویسید حرف دلتون رو ، چون شناخته شده بودید و ممکن بود ...

به همین منظور هم دست کشیدید از وبلاگ نویسی که مبادا از نوشته هاتون بخونن ، حرف دلتون رو ، فکرو ذهنتون رو !

یا اگر نوشتید اونقدر مبهم که فقط خودتون فهمیدید و خدای خودتون !

سلیقه هاتون فرق کرد ، فکرتون ، ایده تون فرق کرد . ننوشتید و ترک کردید!!! و این طور همدیگه رو فراموش !

آتیش پاره هم می خواست این اشتباه رو بکنه ولی نه ! این تنها یادگار دانشگاه و اون چهار سال باید محفوظ بمونه حتی اگه مشغله های زندگی نزاره ...

این جاست که یادش می یاد چه فکرایی داشته و چه دغدغه هایی ... چی بوده و چی شده ! 

آرشیو رو که ورق می زدم یادم می افتاد تک تک اون لحظات ... 

ازتون می خواهم  دوباره بنویسید ، بگید از دغدغه هاتون ، روزهاتون  ، خاطراتتون ...  

فراموش نکنید که لیسانس چه رشته ای رو گرفتید و کجا و با چه کسایی درس خوندید !

 + این جا قراره تند تر آپ بشه ، یه تغییراتی هم بکنه ! 

ولی هم چنان 

         در این پایان جز راست چیزی برای گفتن ندارم!
          بی نیاز از اسم!
               بی تفاوت به شهرت!
                      دل شکسته از شگردهای داشته های مادی!

                                 می خوام خودم باشم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در 93/08/28ساعت 11:0 توسط س.شیری |

بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه براي عشق زمان کوتاهي ست!

با اين همه من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن...

شل سیلور استاین

 

 این آقای استاین خیلی توقعی بوده .بیست و پنج دقیقه !!!

آدم از کجا بیاره این وقتو ؟هان ؟
فکر کنم بازنشسته شده بوده ، یا بیکار بوده ...
دوستای من که هیچ کدوم این وقت رو ندارن . همشون بدجور درگیرن .این قدر که نمی رسن حتی حضورشون رو اعلام کنن . قبلا ها وقت داشتن ها ولی الان نه ... هیچ کدومشون وقت ندارن . 
من یه نمه بیکارم ، خب سر می زنم ، خاطره تازه می کنم ولی اونا هیچ کدوم وقت ندارن .
مثل کسایی که می رن سرقبر ، خرما میخورن ، فاتحه نمی فرستن .... از همون جنسن .
آتیش پاره هم خیلی دلش از دست تک تکشون پره . خاموش میان ، خاموش می رن .
قبلا ها یه چندتایی فعال بودن ، نمی دونم ... شاید دانشگاه که میدیدنم هم تحلیل می کردن آتیش پاره رو ، هم نظرشون رو چه آنلاین، چه آفلاین اعلام می کردن . 
حالا کی به کیه ؟ 
من می دونم ، سرشون شلوغه ، دغدغه هاشون زیاده ، ثانیه ای زمان تلف شده ندارن ... 
من توقع ام یه کم بالاست ... 

خب هر کسی برای خودش کار و مشغله داره آتیش پاره ... همه که مثل تو بیکار نیستن .
برو ... با این پست طولانی که گذاشتی ، کلی وقت تک تک اونایی که راه گم می کنن رو گرفتی ، 
طلبکار هم هستی ؟؟؟!!!
برو آتیش پاره ... دیگه پست نزار ، می خای پشت این نوشته ها بگن اینم دل خوشی داره ، ها ؟؟؟!!!!
برو آتیش پاره ... 


+ برای کسی هم که حرف میزنی ، اگه چشم تو چشم ات نندازه و حواسش نباشه و لااقل اوهوم اوهوم نکنه ، سرد می شی از گفتن . 
این جا که من نشستم ، حتی نمی تونم تحلیل کنم نگاه های سرد خیره شده به صفحه وبلاگم رو :(
ببخشین وقتتون رو کلی گرفتم . می تونستین توی این فرصت چقد تحلیل علمی ، تحقیق و ... چقدر پروژه های جامونده رو تکمیل کنید .تکرار نمی شه ... 

دانلود

دانلود

+ نوشته شده در 93/07/24ساعت 10:54 توسط س.شیری |

نمی دونم چرا این قدر بقیه بی ذوقند .یا من دلم هوای اون روزا رو کرده و بهونه می گیره ؟؟!!!
یادمه دو هفته به مدرسه ها بحث خریدن کیف و پاک کن و نوع جلد کتابمون داغ می شد تا دو هفته بعد مدرسه ها که کجای میز می شینیم و کدوم خانما (معلمامون) خشگل تره و برای دفتر علوم چهل برگ برداریم یا شصت برگ .
ولی بچه های حالا چرا این قدر بی بخارن؟ 
خواهر شوهر کوچیکم دیروز می گفت : من امروز کار نمی کنم ، آخرین روز استراحتمه ، می خام خوش بگذرونم !!!

امروز یک مهر و من یه جورایی خوشحالم ، ذوقی ام گرچه هیچ ربطی هم به من نداره .نه بچه مدرسه ای داریم، نه به کار شوهرم مربوط می شه و جز یه پروژه و کارآموزی درس دیگه ای ندارم که بخوام برم دانشگاه ! 

ولی امروز یه جورایی شادم .از همون صبح که پرانرژی از خواب بیدار شدم تا خود گذاشتن این پست ...
هر ساله این موقع که می شد،یه جورایی کارام می رفت رو برنامه . ولی برنامه ای که دیگران برام می چیدن .
 به هر حال خوب بود ، چون برنامه داشتم ... 

تبریک می گم یک مهر رو ، به همه ی اونایی که هنوزم براشون برنامه می چینن و اونایی که خودشون برا خودشون برنامه هایی دارن و اونایی که نمی تونن برنامه بریزن ، چون اراده ندارن و اونایی که برنامه براشون ریختن ولی به برنامه خودشون عمل می کنن و بقیه که برنامه کودک می بینن .

فکر نکنید ما متاهلا برنامه نداریم ها ، از برنامه های شما دانشجوها متنوع تره تازه !
شنبه : قورمه سبزی ، جارو کردن حیاط ،  شستن ظرفا ، تکمیل پروژه ، 50 صفحه کتابی ، عصر خوش گذرانی
یکشنبه : پلو شوید ، گردگیری ، پاک کردن یخچال ، شستن ظرفا ، 50 صفحه کتابی ، عصر خوش گذرانی
دوشنبه : ...

ما خودمون برا خودمون برنامه می ریزیم ، بعله !
حرفی نمونده.

                        
 

 

 

+ نوشته شده در 93/07/01ساعت 12:57 توسط س.شیری |

اين که بارى به دوش کشيده بود, سنگين تر از وزن خودش,برام اصلا عجيب نبود,زياد ازشون ديده بودم.

ولى مسيرى که انتخاب کرده بود,خوب بارش رو نمى تونست به مقصد برسونه.

کاسه سر, پر از مغز که مشخصا هموار نبود,

چند بار دور کاسه چرخيد با بار سنگينش.

هزار بار سر خرد,هزار بار پاهاش,بارش گير کرد ولى لحظه اى ولش نکرد بار رو.

ترسيدم کمکش کنم,بى خيال بارش شه,کاسه رو کج کردم,فايده نداشت,خودم بى خيالش شدم و مشغول کارم.

بعد ده دقيقه که نگاش کردم,ديدم هنوز دور خودش مى چرخه با بار توى دهنش

با يه پوسته کمکش کردم,اومد بيرون.

شايد متوجه نشد ک کسى کمکش کرده,مسيرشو گرفت و کشون کشون بارشو برد.

ياد آخرين بارى افتادم که براى رسيدن به هدفم,منتظر حمايت افرادى بودم که کارمو نمى فهميدن

من نااميد شدم ولى اين مورچه نه!

مورچه عقل نداشت که راهو ببينه و بگه,نمى شه طى کرد .

از روى غريضه کار کرد.

گاهى لازمه بشيم مثل همون قورباغه ى کرى که افتاده بود توى چاه...

لازمه نشنويم صداى افرادى رو که مى گن سخته,نمى شه,غير ممکنه,نمى تونى...نمى تونى.

گاهى بايد کر بشيم و راه خودمون رو بريم!

+ نوشته شده در 93/05/05ساعت 20:53 توسط س.شیری |

مطالب قدیمی‌تر