می خواست آشتی شون بده زن و شوهری رو که چهارماه به قصد طلاق از هم جدا بودن .

می گفت اگه خدا بخواد درست می شه . 

این بین جفتتون مقصرید . 

زن می گفت : همه دور نشستید و نمی دونید چقدر سخته با چنین آدمی ساختن 

و واسط فقط فکر آشتی دادنشون بود . 

وقتی داستانو تعریف کرد، واسط شک کرد .

گفت دفعه قبل دو نفر برای آشتی دادن اومدن ، حرف سنگینی زدن و رفتن .

وقتی تنها شدیم ، با نیشگونی خواستم اهمیت موضوع رو براش روشن کنم که چه تیکه ای بهمون انداختن !

دیدم رفت بیرون ، دقایقی بعد یکی از دو واسط زنگ زد که تو مگه نمی خای آشتی کنی ؟؟؟

چرا نیشگون می گیری ؟؟؟

و من موندم و لوسی و بچگی و نفهمی همسرم. 

با تعریف این قضیه ، واسط جدید فهمیده بود که با چی طرفه !

مردد بود بمونه و آشتی بده یا ...

می گفت خیلی چیزا رو باید یادش داد ... به یه مرد سی ساله ...  

و چقدر سخت است ! 

کسی که ندونه کارش خطاست و هر چه بقیه بگن ، قبول دار نباشه ...

و بگه این چیزا رو که خودم می دونم !

خوبه این جور چیزا رو دیدن ... خیلی خوبه !

+ نوشته شده در 93/09/12ساعت 11:3 توسط س.شیری |

یه بحثی بود ، سخت درگیرش بودیم . 

بابا گفت چه گیری به این مسئله دادید ؟! 

چقدر وقتتونو روش گذاشتید !!!

بعد هم یه خاطره تعریف کرد که 

یه روز سخت فکرم رو گذاشته بودم روی یه پله و اندازه اونو و تطبیق دادنش با بقیه اندازه ها ، 

صاحب خونه اومد و  وقتی متوجه شد که برا چی این قدر درگیرم ، 

گفت : ولش کن آقای شیری . 

این جهانی و اون کهکشان و سیاره های دیگه رو اگه فاکتور بگیریم ، 

بیایم تو زمین ، زمین تقسیم می شه به چند تا قاره ، 

قاره ها ، به چند تا کشور ، کشور به چند استان ، استان به چند شهر ، شهر ها پر خونه  ، 

حالا تو ، توی یکی از این خونه ها نشستی و سخت داری به اندازه این پله فکر می کنی !!!!

بابا اعتقادش این یود که ما به غصه های خدا نداده اینقدر مشغول می شیم که 

از چیزهای مهم زندگیمون غافل می شیم یکیش همین گذر سریع عمرمون ...

حالا تو با خودت یکی دوتا کن ، تو هم از این غصه های خدا نداده داری ؟؟؟ 

داشتن اش که حتمیه ؛ چند تا ؟؟؟

+ نوشته شده در 93/09/12ساعت 10:1 توسط س.شیری |

تو هر زمینه ای متخصصه .

می گی لوله آب  ،می گه این طوری ،

می گی بازی دربی ، می گه فلانی و فلانی چه کردن و زندگی فلانی و فلانی ... 

می گی 1+5 ، میگه اینا بلد نیستن و این طوری ...

می گی داعش ، میگه ... 

می گی تربیت بچه  ، میگه ... 

می گی ویروس udjrmug ، میگه ... !!!

می گی مرگـــــــــ ، میگه ...

خوب یه دقیقه دندون سر جیگر بگیر ! اگه حرف نزنی که نمی گن لالی !

یه جا شنیدم که یه متخصص می گفت :
یکی از ویژگی ایرانی ها اینه که خودشون رو تو هر چیزی متخصص می بینن !!!

خوب کلمه " نمی دونم " رو برای جرز لای دیوار که نزاشتن ، گاهی ازش استفاده کن ! 

اصلا یه دقیقه ساکت باش ، ببین دور و برت چه خبره ! 

یه دقیقه فقط گوش کن !!!

نه والا !!!

 + بازی دربی ... برای اینکه هی حرف نزنم و مزاحم شوهرم نباشم سرم رو به اینترنت گرم کردم ... حس خوندن کتاب نبود. 

+ نوشته شده در 93/09/02ساعت 18:13 توسط س.شیری |

می رفتم کلاس اینترنت تا نه جی میل ، ایمیل ، فیسبوک ،... ، که یاد بگیرم چطور وبلاگ بنویسم !

ذوق کردنم برای گذاشتن اولین پست رو یادم میاد ، واینکه فکر می کردم همیشه مجهول می مونم که ای کاش همین طور بود .

اون اوایل می نوشتم بی غل و غش ...

از سوتی های توی کلاس و حاشیه های دانشگاه ، از خاطرات و پیام هایی که برام جالب بود ، مطالب قشنگ توی سررسیدم رو کپی می کردم و این جا پیست .

برام مهم نوشتن بود ، با فونت ها و رنگ های اجق وجق :) و چقدر از این صورتک ها خوشم می اومد و چه وقت هایی که صرف نمی کردم برای انتخاب قالب با اون سرعت حلزونی نت ام !

شناخته تر که شدم ، نوشته هام رنگ دیگه به خودش گرفت ... به قضایا یه جور دیگه نگاه می کردم . گیر دادم به  صدقه دادن ، کتاب خوانی ، قناری کوچیک تو خونه ، یه دونه سیب

از نماز خوندنمون گفتم و مسابقه بین ما و خدا و نوشتم از تموم شدن وقتم رو سنگ سرد غسالخونه 

قضیه مورچه ها رو خیلی دوست داشتم و عشق از اون نوعی رو خیلی دوست داشتید!

گله کردم که چرا آقا منو نمی طلبه و یه سال بعدش قاطی  نوشتم از خاطرات مشهد و شما لقب مارکوپولو بهم دادید :)

نوشتم و نوشتم و نوشتم ... 

تحسین کردید ،  نقد کردید ،  به فونتم گیر دادید ، یا رنگ یا کل متن ... 

ولی بودید ...
حاضر حاضر !

همیشه دوست داشتم متن هایی که می نویسم پرچالش باشه ولی جز چند تا مطلب دیگه این طور نشد! 

نخواستید بنویسید حرف دلتون رو ، چون شناخته شده بودید و ممکن بود ...

به همین منظور هم دست کشیدید از وبلاگ نویسی که مبادا از نوشته هاتون بخونن ، حرف دلتون رو ، فکرو ذهنتون رو !

یا اگر نوشتید اونقدر مبهم که فقط خودتون فهمیدید و خدای خودتون !

سلیقه هاتون فرق کرد ، فکرتون ، ایده تون فرق کرد . ننوشتید و ترک کردید!!! و این طور همدیگه رو فراموش !

آتیش پاره هم می خواست این اشتباه رو بکنه ولی نه ! این تنها یادگار دانشگاه و اون چهار سال باید محفوظ بمونه حتی اگه مشغله های زندگی نزاره ...

این جاست که یادش می یاد چه فکرایی داشته و چه دغدغه هایی ... چی بوده و چی شده ! 

آرشیو رو که ورق می زدم یادم می افتاد تک تک اون لحظات ... 

ازتون می خواهم  دوباره بنویسید ، بگید از دغدغه هاتون ، روزهاتون  ، خاطراتتون ...  

فراموش نکنید که لیسانس چه رشته ای رو گرفتید و کجا و با چه کسایی درس خوندید !

 + این جا قراره تند تر آپ بشه ، یه تغییراتی هم بکنه ! 

ولی هم چنان 

         در این پایان جز راست چیزی برای گفتن ندارم!
          بی نیاز از اسم!
               بی تفاوت به شهرت!
                      دل شکسته از شگردهای داشته های مادی!

                                 می خوام خودم باشم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در 93/08/28ساعت 11:0 توسط س.شیری |

بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه براي عشق زمان کوتاهي ست!

با اين همه من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن...

شل سیلور استاین

 

 این آقای استاین خیلی توقعی بوده .بیست و پنج دقیقه !!!

آدم از کجا بیاره این وقتو ؟هان ؟
فکر کنم بازنشسته شده بوده ، یا بیکار بوده ...
دوستای من که هیچ کدوم این وقت رو ندارن . همشون بدجور درگیرن .این قدر که نمی رسن حتی حضورشون رو اعلام کنن . قبلا ها وقت داشتن ها ولی الان نه ... هیچ کدومشون وقت ندارن . 
من یه نمه بیکارم ، خب سر می زنم ، خاطره تازه می کنم ولی اونا هیچ کدوم وقت ندارن .
مثل کسایی که می رن سرقبر ، خرما میخورن ، فاتحه نمی فرستن .... از همون جنسن .
آتیش پاره هم خیلی دلش از دست تک تکشون پره . خاموش میان ، خاموش می رن .
قبلا ها یه چندتایی فعال بودن ، نمی دونم ... شاید دانشگاه که میدیدنم هم تحلیل می کردن آتیش پاره رو ، هم نظرشون رو چه آنلاین، چه آفلاین اعلام می کردن . 
حالا کی به کیه ؟ 
من می دونم ، سرشون شلوغه ، دغدغه هاشون زیاده ، ثانیه ای زمان تلف شده ندارن ... 
من توقع ام یه کم بالاست ... 

خب هر کسی برای خودش کار و مشغله داره آتیش پاره ... همه که مثل تو بیکار نیستن .
برو ... با این پست طولانی که گذاشتی ، کلی وقت تک تک اونایی که راه گم می کنن رو گرفتی ، 
طلبکار هم هستی ؟؟؟!!!
برو آتیش پاره ... دیگه پست نزار ، می خای پشت این نوشته ها بگن اینم دل خوشی داره ، ها ؟؟؟!!!!
برو آتیش پاره ... 


+ برای کسی هم که حرف میزنی ، اگه چشم تو چشم ات نندازه و حواسش نباشه و لااقل اوهوم اوهوم نکنه ، سرد می شی از گفتن . 
این جا که من نشستم ، حتی نمی تونم تحلیل کنم نگاه های سرد خیره شده به صفحه وبلاگم رو :(
ببخشین وقتتون رو کلی گرفتم . می تونستین توی این فرصت چقد تحلیل علمی ، تحقیق و ... چقدر پروژه های جامونده رو تکمیل کنید .تکرار نمی شه ... 

دانلود

دانلود

+ نوشته شده در 93/07/24ساعت 10:54 توسط س.شیری |

نمی دونم چرا این قدر بقیه بی ذوقند .یا من دلم هوای اون روزا رو کرده و بهونه می گیره ؟؟!!!
یادمه دو هفته به مدرسه ها بحث خریدن کیف و پاک کن و نوع جلد کتابمون داغ می شد تا دو هفته بعد مدرسه ها که کجای میز می شینیم و کدوم خانما (معلمامون) خشگل تره و برای دفتر علوم چهل برگ برداریم یا شصت برگ .
ولی بچه های حالا چرا این قدر بی بخارن؟ 
خواهر شوهر کوچیکم دیروز می گفت : من امروز کار نمی کنم ، آخرین روز استراحتمه ، می خام خوش بگذرونم !!!

امروز یک مهر و من یه جورایی خوشحالم ، ذوقی ام گرچه هیچ ربطی هم به من نداره .نه بچه مدرسه ای داریم، نه به کار شوهرم مربوط می شه و جز یه پروژه و کارآموزی درس دیگه ای ندارم که بخوام برم دانشگاه ! 

ولی امروز یه جورایی شادم .از همون صبح که پرانرژی از خواب بیدار شدم تا خود گذاشتن این پست ...
هر ساله این موقع که می شد،یه جورایی کارام می رفت رو برنامه . ولی برنامه ای که دیگران برام می چیدن .
 به هر حال خوب بود ، چون برنامه داشتم ... 

تبریک می گم یک مهر رو ، به همه ی اونایی که هنوزم براشون برنامه می چینن و اونایی که خودشون برا خودشون برنامه هایی دارن و اونایی که نمی تونن برنامه بریزن ، چون اراده ندارن و اونایی که برنامه براشون ریختن ولی به برنامه خودشون عمل می کنن و بقیه که برنامه کودک می بینن .

فکر نکنید ما متاهلا برنامه نداریم ها ، از برنامه های شما دانشجوها متنوع تره تازه !
شنبه : قورمه سبزی ، جارو کردن حیاط ،  شستن ظرفا ، تکمیل پروژه ، 50 صفحه کتابی ، عصر خوش گذرانی
یکشنبه : پلو شوید ، گردگیری ، پاک کردن یخچال ، شستن ظرفا ، 50 صفحه کتابی ، عصر خوش گذرانی
دوشنبه : ...

ما خودمون برا خودمون برنامه می ریزیم ، بعله !
حرفی نمونده.

                        
 

 

 

+ نوشته شده در 93/07/01ساعت 12:57 توسط س.شیری |

اين که بارى به دوش کشيده بود, سنگين تر از وزن خودش,برام اصلا عجيب نبود,زياد ازشون ديده بودم.

ولى مسيرى که انتخاب کرده بود,خوب بارش رو نمى تونست به مقصد برسونه.

کاسه سر, پر از مغز که مشخصا هموار نبود,

چند بار دور کاسه چرخيد با بار سنگينش.

هزار بار سر خرد,هزار بار پاهاش,بارش گير کرد ولى لحظه اى ولش نکرد بار رو.

ترسيدم کمکش کنم,بى خيال بارش شه,کاسه رو کج کردم,فايده نداشت,خودم بى خيالش شدم و مشغول کارم.

بعد ده دقيقه که نگاش کردم,ديدم هنوز دور خودش مى چرخه با بار توى دهنش

با يه پوسته کمکش کردم,اومد بيرون.

شايد متوجه نشد ک کسى کمکش کرده,مسيرشو گرفت و کشون کشون بارشو برد.

ياد آخرين بارى افتادم که براى رسيدن به هدفم,منتظر حمايت افرادى بودم که کارمو نمى فهميدن

من نااميد شدم ولى اين مورچه نه!

مورچه عقل نداشت که راهو ببينه و بگه,نمى شه طى کرد .

از روى غريضه کار کرد.

گاهى لازمه بشيم مثل همون قورباغه ى کرى که افتاده بود توى چاه...

لازمه نشنويم صداى افرادى رو که مى گن سخته,نمى شه,غير ممکنه,نمى تونى...نمى تونى.

گاهى بايد کر بشيم و راه خودمون رو بريم!

+ نوشته شده در 93/05/05ساعت 20:53 توسط س.شیری |

یکی هست تو خانوادمون که فوق لیسانس ادبیات خونده ولی اگه پشتش به کسی باشه ،
یه معذرت خواهی از دهنش در نمی یاد.
خوب طفلک فقط سرش تو کتاب بوده ، اون قدر این کتابو خورده که
سوال رو نپرسیده ، جواب داره براش .
بدی شانس منم ، شده یه جور تمثیل ...

" فلانی رو ببین ، فوق داره ولی ...این همه درس خوند ولی ..."

که اینا همه یه پتکیه به سر من !

من ازتون خواهش می کنم ، استدعا دارم  

صرفا به کتاب و مشق و تکلیف نچسبید تو زندگیتون .
تک بعدی نباشید ... 
یه نگاهی به دور و برتون بندازید ، همه چیز تو کتاب نیست .
خصوصا کتابای ما که درس خودمونم توش نمی فهمیم .
کتابای متفرقه بیشتر بخونیدولی از تجربه های این و اونم یه فیضی ببرید !
بیشتر بپرسید .
خیلی هیجان داره اوضاع حال یکی رو با شعر بگی ، یا تا کسی از جام جهانی پرسید ، جواب بدی و اگه یکی گفت نمازم با این شرایط اینجا شکسته اس یا نه ،به من من نیافتی و اگه بچه پنج ساله خاله شوکت خانم به انگلیسی پرسید اهل کجایی جواب ندی ok!

اگه لیسانس آی تی داری می گیری ، کامپیوتر رو بخوری و اگه حقوق می خونی با قانونش آشنا باشی و رشته خیاطی تو صرفا چادر دوختن نباشه !

لپ کلام رفیق من ... 
تو هر کاری که یه کم تخصص داری ، سعی کن ماهر شی .

 

+ جون آتیش پاره به عنوان یه تحصیل کرده ، الگوی خوبی باشید 

+هیچ کس نمی دونه تو کتابای ما جز چهار تا فرمول مزخرف و حفظ کردن کلماتی که چیزی ازش سردرنمیاری چیز دیگه ای نیست ولی اینو می دونن که لیسانس آی تی داریم و همین براشون بسه که سوالاتی ازت بپرسن و فقط کافیه بگی نمی دونم !
اونوقته که می گن پس چهار سال درس خوندی....

.
.
.

عزت زیاد 

 

 

+ نوشته شده در 93/03/30ساعت 14:45 توسط س.شیری |

از دور ماشيني رو ديد که کنار زده بود.

گفتم برو,وانستا... معلوم نيست چه جور آدمايي اند,

برو اعتبار نداره.

کنار زد و گفت نگران نباش,

بنزين مى خواستند.

.

.

.

وقت زيادى نداشتيم برا بانک

گفتم ايشالله که خلوت باشه.

تو که رفتيم بانک به اين خلوتى نديده بودم به عمرم

گفتم عجب شانسى داريا

گفت اون موقع که بنزين مى دادم به

طرف ,خدا برام نوبت گرفت

+ نوشته شده در 93/03/22ساعت 10:23 توسط س.شیری |

با دوستم رفتيم پيش باباش,تو دشتشون.
مى گفت بابام صبح زود مياد تا ظهر,دوباره عصر تا غروب
غروب که برگشتيم خونه,
به خاطر گرماى على آباد ولو شديم تو اتاق ولى باباش شروع کرد به قند شکستن.
سيب زمينى و گوجه رو خورد کرديم و حاجى شام درست مى کرد.
نه اينکه ما نخواهيم کارى کنيم.
مى گفت بيکاره,مى خواد خودشو سرگرم کنه.
مامانش مى گفت,مهمون زيادى هم که مياد ,مياد کمکمون.
از مدام نشستن بيزاره.
مرد همون زمانيه که مرداش به محض رسيدن تو خونه داد مى زدن ضعيفه,چايي من کو؟!
جووووووناى حالا کمى ياد بگيريد خب ,جاى دورى نمى ره والا!😩
+ نوشته شده در 93/02/22ساعت 21:1 توسط س.شیری |

مطالب قدیمی‌تر