آ تـیــــــــــــــــــــــــــــش پاره

Every where I am, the sky is mine...

صرفا این کار ... نه !

یکی هست تو خانوادمون که فوق لیسانس ادبیات خونده ولی اگه پشتش به کسی باشه ،
یه معذرت خواهی از دهنش در نمی یاد.
خوب طفلک فقط سرش تو کتاب بوده ، اون قدر این کتابو خورده که
سوال رو نپرسیده ، جواب داره براش .
بدی شانس منم ، شده یه جور تمثیل ...

" فلانی رو ببین ، فوق داره ولی ...این همه درس خوند ولی ..."

که اینا همه یه پتکیه به سر من !

من ازتون خواهش می کنم ، استدعا دارم  

صرفا به کتاب و مشق و تکلیف نچسبید تو زندگیتون .
تک بعدی نباشید ... 
یه نگاهی به دور و برتون بندازید ، همه چیز تو کتاب نیست .
خصوصا کتابای ما که درس خودمونم توش نمی فهمیم .
کتابای متفرقه بیشتر بخونیدولی از تجربه های این و اونم یه فیضی ببرید !
بیشتر بپرسید .
خیلی هیجان داره اوضاع حال یکی رو با شعر بگی ، یا تا کسی از جام جهانی پرسید ، جواب بدی و اگه یکی گفت نمازم با این شرایط اینجا شکسته اس یا نه ،به من من نیافتی و اگه بچه پنج ساله خاله شوکت خانم به انگلیسی پرسید اهل کجایی جواب ندی ok!

اگه لیسانس آی تی داری می گیری ، کامپیوتر رو بخوری و اگه حقوق می خونی با قانونش آشنا باشی و رشته خیاطی تو صرفا چادر دوختن نباشه !

لپ کلام رفیق من ... 
تو هر کاری که یه کم تخصص داری ، سعی کن ماهر شی .

 

+ جون آتیش پاره به عنوان یه تحصیل کرده ، الگوی خوبی باشید 

+هیچ کس نمی دونه تو کتابای ما جز چهار تا فرمول مزخرف و حفظ کردن کلماتی که چیزی ازش سردرنمیاری چیز دیگه ای نیست ولی اینو می دونن که لیسانس آی تی داریم و همین براشون بسه که سوالاتی ازت بپرسن و فقط کافیه بگی نمی دونم !
اونوقته که می گن پس چهار سال درس خوندی....

.
.
.

عزت زیاد 

 

 

+ نوشته شده در 93/03/30 ساعت 14:45 توسط sarseporde | 


نوبت

از دور ماشيني رو ديد که کنار زده بود.

گفتم برو,وانستا... معلوم نيست چه جور آدمايي اند,

برو اعتبار نداره.

کنار زد و گفت نگران نباش,

بنزين مى خواستند.

.

.

.

وقت زيادى نداشتيم برا بانک

گفتم ايشالله که خلوت باشه.

تو که رفتيم بانک به اين خلوتى نديده بودم به عمرم

گفتم عجب شانسى داريا

گفت اون موقع که بنزين مى دادم به

طرف ,خدا برام نوبت گرفت

+ نوشته شده در 93/03/22 ساعت 10:23 توسط sarseporde | 


جوون ديروز

با دوستم رفتيم پيش باباش,تو دشتشون.
مى گفت بابام صبح زود مياد تا ظهر,دوباره عصر تا غروب
غروب که برگشتيم خونه,
به خاطر گرماى على آباد ولو شديم تو اتاق ولى باباش شروع کرد به قند شکستن.
سيب زمينى و گوجه رو خورد کرديم و حاجى شام درست مى کرد.
نه اينکه ما نخواهيم کارى کنيم.
مى گفت بيکاره,مى خواد خودشو سرگرم کنه.
مامانش مى گفت,مهمون زيادى هم که مياد ,مياد کمکمون.
از مدام نشستن بيزاره.
مرد همون زمانيه که مرداش به محض رسيدن تو خونه داد مى زدن ضعيفه,چايي من کو؟!
جووووووناى حالا کمى ياد بگيريد خب ,جاى دورى نمى ره والا!😩
+ نوشته شده در 93/02/22 ساعت 21:1 توسط sarseporde | 


...

مامان و باباى دو تا وروجکا که رفتند مکه,
به مدت ده روز مسئوليتشون افتاد گردن من و آبجى.
اولش خوب زياد بد نبود ولى چند روز نگذشته يه جورى برامون تکرارى شده بود.
صبح زود پا شدن از خواب و آماده کردن صبحونه,
اين که ساندويچ براشون درست کنيم و
موقع اومدن سرويس مدرسه کنارشون واستيم و
 خيالمون که از رد شدن از خيابون و سالم سوار شدنشون راحت شد,
حالا برگرديم و فکر ناهار کنيم.
بعد 5 روز ديگه حوصله کنار سرويس واستادنشون رو نداشتيم.
کارى که مادرشون هر نه ماه سال تحصيلى شون همين کار رو مى کرده,
 بدون خسته شدن,بدون گله کردن...
خيلى نازنينند,پدر و مادر...
همونايي که بدون در نظر داشتن سن تو, باز اول اونان که زنگ مى زنند و
حالتو مى پرسند و هنوز نگرانند.
باز هم مى گم, قدرشون رو بدونيم, تا هستند... تا هستيم.


+ تبریک نوشت به روز مادر که تموم شد و روز پدر که در راهه .
+ نوشته شده در 93/02/06 ساعت 10:25 توسط sarseporde | 


شانس

به شانس اعتقاد دارى آيا؟!!!

آبجى من تو ماشين خيلى شانس داره.
فقط کافيه اراده کنه که يه جايي بره,مثلا از شهر خودمون بخواد بياد کاشان يا آران-بيدگل
غير ممکنه که عمو قصد کاشان رو نکرده باشه, خاله نخواد بره بازار,
 بيمه ماشين بابا تموم نشده باشه يا دختر همسايه امتحان نداشته باشه.
هر جورى هس,آبجى ماشين مفتکى گيرش مياد که هيچى... بدون زحمت به مقصد مى رسه!
( البته اگه من دنبالش باشم بايد کرايه رو حساب کنيم ها!)

داداشم تو جايزه و قرعه کشى و وام و... شانس داره.
چند سال پيش گذرى برگه مسابقه رو همين طورى پر مى کنه,
بعد دو هفته زنگ مى زنن که بيا آبميوه گيرى برنده شدى.
حالام که اسم مکه اش در اومده و وام ازدواجم ديرتر من ثبت نام کرد,داره قسطاشو مى پردازه!
حالا شانس من...
نه ماديه.نه پول و پله و جايزه توشه...
آبجى که خيلى وقتا گفته تو شانس ندارى اصلا!
اولا که خودم معتقد بودم که بدشانسم ولى حالا نه!
شانس که فقط مادى نمى شه!
همين که مامان, باباى باحال داشته باشى,
همين که تو دبيرستان رفيقاى ماهى داشته باشى که
تا آخر دانشگاه دنبالت باشن و تو دانشگاه به علاوه اونا
دوستايي پيدا کنى بهتر از برگ درخت و با کسايي آشنا بشى که ثانيه به ثانيه برات خاطره ساختن.
همين که تو اوج ناباورى و بدون تحقيقات گسترده ازدواج کنى و
 کسى که مى خواى بهش تکيه کنى, همون مردى بوده که هميشه مى خواستى...
ديگه از خدا چى مي خواى بجز هفت هشتا بچه باادب و کپل مپل ؟ها؟
اينا شانسه ديگه...
تو اسم ديگه روش مى زاري؟

+ زندگی تاس خوب آوردن نیست، 
تاس بد را خوب بازی کردن است!

گله نوشت:
 خیلی کم رنگید.... همتون :((
+ نوشته شده در 93/01/23 ساعت 10:37 توسط sarseporde | 


دوپينگ

مربى بهش گفت بايد دوپينگ کنى...
.
.
.
به سالن که رسيد,موند.
به هما که رسيد گفت مربى مى دونست که تو دوپينگ منى...
هما هم گفت:
نقى, تو چه ببرى, چه ببازى...
چه اول بشى,چه آخر, 
براى من و بچه هات همون قهرمانى.
.....
واقعا لذت بردم, خيلى سکانس قشنگى بود.
کيا مى فهمن چى دارم مى گم؟

+دوپينگ  تو چيه؟
.
.
.
جدا نوشت: تولدت مبارک رفيق :-)

+ نوشته شده در 93/01/14 ساعت 16:32 توسط sarseporde | 


سال نو مبارک

شنبه بود که برف سنگينى اومد, نود سانتى که آقا رضا مى گفت به عمرش نديده.
چند دقيقه پيش هم چنان بارون لطيفى اومد که اگه سرماخوردگى مى ذاشت,زيرش دو نفرى آواز سر مى داديم و دعا مى کرديم.
به قول باباحاجى( پدرشوهرم) خدا عيديمونو زودتر داد.
گرچه روزاي بى همتيه,حالا به خاطر سرماخوردگى يا دمدمه هاى عيد بودن و شايدم انتظار ولى هر چه که هست خدا عشق بازى ش گرفته.
لطفش شامل مردم شهر من که شده.
پارسال بى آبى بود و امسال...
خدارو صد هزار مرتبه شکر,ما که چاکرخواشيم.
ميگن سالى که نيکوست از بهارش پيداست ولى قبل عيدى و اين همه نيکويي...
به اميد خدا امسال,به نظر مى رسه سال پر برکتى باشه.
ما که خوشيم... 
بى خيال تحريم و گرونى و هش تن... 
نه والااااا 
راستى يادم نره بگم: 
        "سال نو شما مبارک "
آتيش پاره براتون روزاى خوشى رو آرزو مى کنه ;-)
+اين پست قرار بود سه شنبه آپ شه :-D

+ نوشته شده در 93/01/01 ساعت 14:45 توسط sarseporde | 


همسر ایده آل

+ تقدیم به دو دوست عزیزم 

دیشب داستان زن زیادی از جلال آل احمد رو می خوندم .داستان مربوط می شد به 

خانم نزهت الدوله ، زن ثروتمندی که تو اوج پیری با داشتن تجربه سه شوهر

،هنوز هم  به دنبال شوهر ایده آلش می گرده!!!

هنوز بیست سالش نبود که با عشق شوهر کرد، با مردی پولدار از خانواده معروف و از وزارت خارجه ...

با این که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در دسترسش بود ولی به زندگیش راضی نبود .

او از این بین عشق می خواست و توجه شوهر که انگار میرزا منصور خان چیزی از اون نمی دونست!

زندگی و بچه هاش رو رها کرد و طلاق!

حالا معیار های جدیدی داشت برای ازدواج کردن... 

که اولیش همان عشق بود .

شوهر دومش یک افسر رشید ، چشم آبی بود که نوار های منگوله دار فرماندهی می بست!

آنقدر در سه ماه اول زندگی مشترکشان به نزهت الدوله خوش گذشته بود
 که باور نمی کرد همسر دلبندش ، دو زن دیگر هم داشته باشد!!!

طلاق و این بار با معیار های جدید تر !!!

که شوهر باید با آدم صمیمی باشد، وفادار باشد ، چاپار دولت نباشد ،وقیح نباشد ، پولدار باشد، از خانواده ی محترم باشد و بهتر از همه این که چشم هایش آبی باشد!

تا اینکه با شوهر سومش آشنا شد.

یکی از روسای عشایر غرب که فعلا نماینده مجلس بود.

عروسی باشکوهی برپا کردند. شب عروسی همه ی هدایا و وسایل خانه
 به غارت رفت ولی برای نزهت الدوله چیزی نبود.

شوهر جدید دست به سینه خانم بود ، از رنگ کردن لاک انگشت تا گذاشتن خمیر دندان روی مسواک خانم ...

آنقدر غرق در این خوبی ها بود که وقتی فهمید سردسته دزدی های اخیر
 همسر عزیزتر از جانش هست ، مانده بود چه کند!

و باز به دنبال شوهر ایده آلش ...

.

.

.

 چرا خوابت گرفت ؟؟؟

گشتن ، نبود ... 

نگرد، نیست !

این همه که نوشتم خواستم اینو بگم که کسی نیست که تمام معیار های تو رو داشته باشه .

باید یه جای کار بلنگه . همسر آینده تو با تو کامل می شه .

همین تفاوت هاست که زندگی رو شیرین می کنه وگرنه ، زندگی با یکی عین خودت فقط دلزدگی میاره.

اینقدر ازدواج رو سخت نگیر .



+ نوشته شده در 92/12/17 ساعت 10:43 توسط sarseporde | 


مهندسه دیگه!

دکترا داشت و عضو هیِِئت علمی دانشگاه!!!

می گفت نمی دونه چرا درایو c اش قرمزه در حالی که بقیه درایو ها آبیه . 

منم فکورانه فقط محتوای دسکتاپ و داکیومنت رو خالی کردم تو درایو دیگه .

هیچی دیگه... آبی شد

!!! اینقد کیف کرده بود :))

 + خودمون که می دونیم خبری نیست ولی پیش بقیه دنیایی از علمیم

یه پا مهندس خبره آره ...

+ نوشته شده در 92/12/10 ساعت 9:46 توسط sarseporde | 


از پس اين کار بر ميام!

وقتى مجبور باشى  برى سراغ چيزى که ازش نفرت دارى

هى دست دست مى کنى,شايد يه جورى تموم شه!

ولى نه... دقيقا بايد از روش رد بشى!

خودت بايد حلش کنى.

سعى کن فراموش کنى ازش نفرت دارى!!!

اصلا يه جور ديگه نگاش کن.

چه بهتر که غم دست و پنجه نرم کردن با اون "نفرت"رو بزارى کنار و يه کم دوستانه تر برى سراغش!

+ازش بر ميام!

چيم از فلانى, اون يکى و اين دو تا و.... کمتره؟ هان! :-D

+ نوشته شده در 92/12/07 ساعت 17:15 توسط sarseporde |