گفته بود وقت نداره و من اصرار کرده بودم که وقت من تنگ تره .می گفت بزار برای بعد عید ، اون موقع سر ما خلوته و راحت به کارت می رسیم و من عذر و بهونه آورده بودم که بد هم نمی گفتم . شرایطم رو که شنید گفت بیا همین هفته و من دیروز رفتم برای کارای فارغ التحصیلیم .دانشگاه به اون خلوتی ، الان که اولای ترم بود ، لیست کلاسی هم که خبر از کلاسای زیادی میداد ولی چرا این همه خلوت ، سر در نمی آوردم . یه راست رفتم سمت دفتر خودش ، تمام مدارکی که خواسته بود رو آورده بودم . حالا نوبت امضا گرفتن ها رسید . آقای خدمتی پرسید اون یکی شیری کی ات می شه و گفتم دختر عمه ام . به پیشنهاد و مشورت با دختر عمه بود که اومده بودم این رشته و چقدر خوشحال از این انتخاب بودم . هیچ وقت هم پشیمون نشدم .

خیلی عجله داشتم ولی اول رفتم سراغ دل خودم ، اون یکی ساختمون رو پیش گرفتم ، بین دو ساختمون تغییرات خردی انجام داده بودن .سال اول دانشگاه گفته بودن که اون ساختمون تازه سازه رو تکمیل می کنن و حالا هم بعد 4 سال ، تغییر چندانی نمی دیدم . و توی سالن خلوت اش برای عارفه می گفتم که دو سال توی این اتاق بودم و چه ها که یاد نگرفتم . وقتی گفتن خانم حسینی ، کاردانشجویی می خاد ، برای پر کردن اوقاتم ، رفته بودم . اوایل از این که چیز قابل توجهی یاد نمی گرفتم ، دودل به ادامه دادن این کار بودم ولی همه اش که ورد و نت و این چیزا نبود ! کنار دست خانم حسینی ، آداب معاشرت رو یاد گرفته بودم ، که احترام فقط برای افراد بزرگتر نیست ، خانم حسینی به دانشجوی بی ادب هم احترام می ذاشت ولی تا جایی که به پررویی تبدیل نشه ... آبجی که پرسیده بود برم برای کاردانشجویی؟ چیزی یاد می گیرم یا نه ؟ گفته بودم حتما . روابط اجتماعی ات قوی می شه و حالا جفتشون رو دیدم تو اتاق و چقدر بعد از 8 ماه این دیدار به دلم چسبید . 

چسبیدم به در سالن اجتماعات . به حمیدرضا می گفتم که مراسم مون رو این جا می گرفتیم . دوست داشتیم امتحانامون بیافته توی این مکان ، پشت صندلی های بزرگ و راحتش ، کمتر تو چشم بودیم . آخرین میانترم رو با استاد سربندی توی همین جا داشتیم . از سر خرید عروسی با حمیدرضا اومده بودم تا امتحان بدم . دو تا خانواده ها رفتن رستوران و من و همسرم غذامون رو گرفتیم و توی پارک(!!!) دانشگاه گیج گیج خورده بودم و رفتم سر جلسه امتحان . آخر سر از استاد هم دعوت کرده بودم برای عروسیم . 
کلاس هامون هم گاهی این جا بود ، مثل کلاسی که با استاد عالمی داشتیم . رفته بودیم رستوران  6 نفری و به ذهنمون رسید که پیام بدیم به استاد . بچه ها مخالف پیام دادن که استاده و زشته و ... و من نوشتم " ما 6 درس خون کلاس دیرتر میایم و شما هم دیرتر شروع کنید درس رو " و چه راحت خودم رو تو درس خونا جا کرده بودم ! و برنامه های انجمن به خصوص کارگاه های آموزشی اش .

آقای شعیبی پشت میز همیشه شلوغش ، مشغول تایپ کردن بود . همیشه اول که وارد می شدم یه زیر چشمی نگاه می کرده و دوباره به کارش ادامه میداد . گفت برو جای دیگه ، دوباره برگرد . به حمیدرضا گفتم : کاغذ بازی اداره شروع شد ! 

یادم نمی ره هیچ وقت ، اون روزی رو که شهریه رو اشتباهی ریخته بودم به حساب و چقدر دوندگی کردم . در صورتی که همون اول امور اداری می تونست برام انجام بده و حالا منتظر امضا جلوش واستاده بودم . سه کتابی رو که امانت گرفته بودم برای کتابخونه بردم ، یکیش استاد عشق بود ، خیلی وقت پیش خونده بودم ولی یادم هست که دکتر حسابی از این که یه مدتی یه جا ثابت بود ، گله کرده بود و گفته بود که این کار برای من نیست ، من نیاز به تغییر دارم . همون جایی که زل زده بود به دو خط ریلی که مستقیم رفته بود و تو افق محو شده بود و خواسته بود که مفید باشه و من هم همین طور ...

رفتم تا تغییرات نماز خونه رو ببینم ، سختم بود بند کفشم رو باز کنم ، چقدر بند کفش بچه ها رو این جا گره زده بودم و چقدر کیف میداد ناشناس این کارو کردن، ولی خب تلافی اش رو بدجور سرم در آوردن ! خواب های توی نماز خونه رو دوست داشتم ، با وجود سروصدا راحت خوابم می برد و چقدر دوست داشتم که بچه ها هی به این ویژگی م شاید حسودی می کردن ! ولی خوش خوابی همیشه هم خوب نبود  ،مثل اون روز قبل امتحان ، که بچه ها یادشون رفته بود صدام کنن ! نماز خونه تغییری نکرده بود ، تمیز هم بود و خبری از برگه های امتحانی ، جزوه هایی که دیگر به درد نمی خوردند نبود . قبل امتحان پاتوقمون بود برای مرور کردن و سوال پرسیدن و وقتی همه با هم جمع می شدیم اون جا ، جا برای نشستن نبود ، به خاطر پخش نمونه سوال و جزوه و کتاب و...

پروژه رو تحویل دادم .کتابخونه تغییری نکرده بود جز مسئولش ، گاهی برای این که خونه تنهایی خوابم می گرفت ، می اومدم کتابخونه تا درس بخونم و یه صفحه که می خوندم دستامو می زاشتم روی میز و می خوابیدم !!! برای من کتابخونه جای درس خوندن نبود هیچ وقت ، سکوت اون جا اذیتم می کرد!

استاد عالمی رو دیدم ، پشت میزش . گفتم شاید ایشونم باید امضایی کنه . ازش پرسیدم ، گفت نه ولی کامل کامل کامل توضیح داد مثل همیشه که بیش از حد توضیح می داد و من همیشه فقط چند جمله اول رو متوجه می شدم ! با این حال استادی بود که فکر می کنم واقعا از خودش برامون مایه گذاشت و من این ویژگی خیرخواهی اش رو دوست داشتم و دارم . ازش حلالیت طلبیدم . گفت من هنوز اون جمله شمارو یادمه ... متوجه شدم کدوم رو میگه ... " ما شمارو بیشتر از پدر خودمون می بینیم استاد " و همه بچه ها خندیده بودن ولی من از سر عصبانیت گفته بودم .ترم پنج بود اگه اشتباه نکنم ، نظریه و الگوریتم رو باهم داشتیم و استاد هم برای هر دو کلاس اضافه ی زیادی می ذاشت . گفتم : راست می گفتم ، من فقط آخر هفته پدرم رو می دیدم ولی شما رو ...

آقای شعیبی می خواست از رئیس برام امضا بگیره ، نشستم رو صندلی . دختری از اتاق اومد بیرون و به این فکر می کردم که تا به حال توی اتاق رو ندیدم و با این که دوست داشتم ببینم چه شکلیه ولی همون طور نشستم . برام چه فرقی می کرد ! اتاق اتاقه دیگه . آدماش مهمن . من که تصویری از رئیس جدید هم تو ذهنم ندارم ! ولی یه جورای خیلی کمی دلم برای متانت رئیس قبلی تنگ شده بود و به قول حمیدرضا تو چقدر زود دلتنگ می شی . یاد اون تریبون آزاد افتادم و حرفم که جوگیرانه زده بودم راجع به میدون بز و یه جورایی باز پیش خودم خجالت کشیدم .

برای رئیس چایی آوردن ، از اتاق اساتید مدعو ، چایی سازشون رو برداشته بودیم تا هر وقت که کارمون تموم شد ، برگردونیم . منکر این کار هم شده بودیم ! و چقدر لذت داشت اون روز ... و چقدر دلتنگم .

برگشتم پیش آقای خدمتی ، نبود . حدس زدم توی اتاق آقای آذرنگ باشه . همیشه اون جا پیداش می کردم ! ولی اول به سایت سر زدم . خلوت بود . چقدر توی این سایت آتیش پاره رو آپ کردم و چقدر اصرار به مخفی بودن داشتم . اون اوایل کاراگاه بازی در می آوردم .مدام صفحه رو پایین می دادم که کسی متوجه نشه نویسنده اصلی کیه !!! اون گوشه همیشه جای من بود تو کلاس های برنامه نویسی . نگاهی به تخته کردم  ، تمیز بود !!! چقدر اوایل سوال می پرسیدم از آقای آذرنگ . یه بار گفت از این به  بعد سرچ کن ، اگه جوابو پیدا نکردی بیا این جا . دیگه کمتر می رفتم . راه حل خوبی بود که اون موقع من نمی دونستم !

کارم تموم شده بود ، حمیدرضا اشاره کرد به اتاق انجمن ها و گفت اون شب این جا اومدیم ؟ با داداش و زنداداش اومده بودن دیدن من و آبجی. آبجی هم گفته بود هنوز دانشگاهه . داشتیم برای مستند سازی کارهای انجمن ، روی یه مجله مربوط به آی تی کار می کردیم . با هم رفتیم دانشگاه رو نشونشون دادم و چقدر تو کلاسا و حیاط عکس یادگاری انداختیم . شب به یاد موندنی بود. در اتاق انجمن ها بسته بود ، خبری از بنر ، تبلیغات برای برنامه ای نبود، شاید هم من دقت نکردم .

خواستم آقای خاندل رو هم ببینم ، کسی که نمی شناختت ولی هم چین گرم می گرفت انگار چند ساله می شناستت ! فقط خواستم کیکی بگیرم ولی بوی فلافلش ، توی بینی ام پیچید . اگه به ژتون غذا نمی رسیدم ، فلافل غذای روزم بود . با این که فاصله ای نبود تا خونه ای که اجاره کرده بودیم ولی بدم می اومد از غذا درست کردن ، مثل الان ! تازه صبحونه خورده بودیم ولی فلافل گرفتم . شاید برای خاطره و این بین شوهرم حسابی تعجب کرده بود ، ساعت 10 و فلافل !

استاد عصاری رو دیدم ، از اون یکی در وارد شد و با یکی حرف می زد . چقدر گیر می داد به تخته پاک کردنمون قبل از شروع کلاس و چقدر ماها گوش می دادیم !!! نخاستم برم جلو و احوالپرسی کنم ! منی که نمره برام مهم نبود ولی از نمره دادن این استاد بدم می اومد !

روی صندلی های سلف نشستیم . اولین روز دانشگاه همین جا ، مارو ثبت نام  می کردند . ساعت 4 قرار بود به عقد شوهرم در بیام و ساعت 1 بود که بچه ها اون ور سلف بهم غرولند می کردن که چقدر تو بی خیالی ! برو دیگه ! باید به کارات برسی و من فکر کنم داشتم فلافل میخوردم خیلی ریلکس ! یادم نیست چه می کردم !

قبل خروج از دانشگاه ، یه جا بود که باید حتما می رفتم ، انتشارات . دلم برای پرحوصلگی خانم عباسی تنگ شده بود . جایی توی آتیش پاره به عنوان حفره ازش یاد کرده بودم . گوشه راست حیاط ، اون روز یه هندوانه آورده بودم و چون چاقو نداشتیم ، تو پاکتی که بود از کنار سرم پرت کرده بودم . هندونه چند قسمت شد و هر کدوم پشت به هم یه تیکه اش رو گاز می زدیم و درخت توت و گل های یاس که هر وقت hhb  از دانشگاه می اومد خونمون ، یه شاخه اش رو می آورد . آبجی خیلی دوست داشت ولی من مخالف چیدنش بودم ولی تو دل دوست داشتم !

تاکسی منتظر مسافر بود ولی من اصرار کردم که پیاده بریم . نازنین موقع ورود گفته بود که اگه کارمون طول نمی کشه ، منتظرمون باشه تا با هم بریم . اون اوایل دانشگاه چقدر دوست داشتیم ، حداقل یه کدوممون ماشین می داشتیم تا پیاده این همه راه رو نریم و اون اواخر از یه 206 ، مینی بوس ساخته بودیم . توی سرما و اوج گرما این مسیر رو گز می کردیم . بعد ها که خونه ی نزدیک دانشگاه گرفته بودم دلم برای پیاده روی توی این مسیر تنگ می شد .

درس و دانشگاه با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد. کارای مدرک مهندسی ام رو انجام دادم روز قبل از روز مهندس . روز مهندس که می شد ، بودن حداقل پنج شش نفری که تبریک بگن . انگار اگه تو چشم باشی مهندسی و اگه نباشی ... گرفتن مدرک این قدر مهم نیست ، دعا می کنم همه مون درکمون بالا بره . هر دوره ای برای خودش یاد و خاطره ایه و همه اش زود تموم می شه . مهم اینه که این بین چی از خودمون ، از یادمون به جا گذاشتیم . همیشه گله می کنیم و از دلتنگی می نالیم ولی هر چیزی همین طوره ، زندگی همین طور جریان داره و اگه راکد بمونه توی خاطراتمون گند برمی داره .

از خاطرات دانشگاه بیشتر برای من خوشی مونده تا ناخوشی و خوشحالم که این بین شخصی ساکت و بی جنب و جوش نبودم و شاید ناراحتم که چرا از فرصتام بیشتر استفاده نکردم ... هر چه بود تموم شد.

سال نو در پیش داریم و هر بار نزدیک سال نو تو پستای آتیش پاره از تغییر حرف می زدم . ماها همه مون تغییر میکنیم ولی یکی سریع تر ، یکی کند تر . امسال خواه ناخواه برای من که مادر می شم ، سال متفاوتی خواهد بود . برای همه ی شماها آرزوی خوش بختی و سرسبزی دارم . سال 93 همه اش برای من برکت بوده ، امیدوارم سال جدید هم برای همه مون همین طور باشه .

صبحی هوس کردم که بنویسم ، طولانی هم بنویسم و به سبک عباس معروفی در کتاب سمفونی مردگان و از همه چیز ... و گفتم و تو که حوصله داشتی ، خواندی تا آخر خط خطی های ذهنم ... مرسی از حضورت .شاید آخرین پستم در سال 93 باشه ، پس پیشاپیش سال نو بر همگی مبارک ...و باز سخن همیشگی : تو خونه تکونی دلتون ، من آتیش پاره رو بیرون نندازید ها :)

 

+ نوشته شده در 93/12/06ساعت 11:5 توسط س.شیری |

_ چند دست چینی داشتی ؟

_ چطور چوبی هات رو با جالباسی ات ست نخریدی؟

_ بهتر نبود به جا این مدل لباس شویی ، فلان مارکو می خریدی؟

_ رنگ یخچال آشپزخونتو دلگیر کرده !!!!

_ اینارو هم مامانت رو جهازت گذاشته ؟؟!!!

باشه ... چیز مهم نیست ! آدم دلش خوش باشه ، با هم خوب باشید ، چیز مهم نیست ...

چیز خودش جور می شه ... مهم خودتون دوتایید!!!!

                                   *****          ******          ******

بــعـــ ــــــــــــــــــــــله !!!!

هشت ماهی از شروع زندگی مشترکمون می گذره ولی باز این مردم میان که خونه و جهیزیه ببینن !

نمی دونم می خان چه نتیجه ای بگیرن ! 

سلیقه ی من و خانواده ام رو بسنجند ، خرج کردن شوهرم رو دید بزنن ، ببینن بلیدیم وسایل رو با هم جوری ست کنیم که یه عمر لذت ببریم ، برا کارای خاله زنکی میان ، ببینن من چی خریدم ، برن بهترشو بخرن تا چشم من درآد .... واقعا نمی دونم !

همین رو می دونم که این کارشون منو کفری می کنه ! 

فرض کن لباسامو از روی بند جمع کردم ، همون موقع زنگ در می خوره ، گیج و ویج لباسا رو می ریزم تو  اتاق خواب ... نیومده تو خونه میگه اومدیم خونتون رو ببینیم ... اجازه هست ؟؟؟؟ فضولی که نیست ؟؟؟؟

نکنید این کارو ، هر کی هر چی خریده ، خودش قراره زندگی کنه ، نگاه به جیبش ، سلیقه اش یا خیلی چیزای دیگه کرده که شاید مای نفر سومی سر در نیاریم و لازم هم نیست که بدونیم پس فضولی نکنیم ... 

دست از کارای خاله زنکی برداریم ...

+ این یه نمونه اش ولی یاد بگیریم 

تا به دختر دم بخت رسیدیم نپرسیم : ازدواج نمی کنی چرا ؟

به کسی که برای خودش رفته نگیم : چرا بچه دار نمی شه ؟

به اونی که لیسانس گرفته گیر ندیم : چرا ادامه نمی ده برا فوق ! 

به ... 

اصلا به ما چه ... هر کسی برای خودش زندگی داره .... بچسبیم به زندگی خودمون ! 

زندگی دیگران هم ، مارو سنه نه !!!! نه والاااااااااااااا 

+ نوشته شده در 93/11/25ساعت 9:15 توسط س.شیری |

                      

اگه یکی نه از روی قصد ، یه اشتباهی می کنه ، 
درست نیست ، با چنگال اتهام بیافتی به جونشو ، هی بازخواستش کنی .
طرف خودش هم داغدار اون اشتباه هست ، تو دیگه چرا می سوزونیش ؟؟؟ 

اگه نمی تونی ، دلداریش بدی ، لااقل چیزی نگو دوست من ... 
هیچی نگو ، بزار خودش با درد خودش کنار بیاد ... 

حالا اگه اون اشتباه ،ارزش این حرکتا و کارا رو نداشته باشه ، که وامصیبتا !

اون اشتباه یادش می ره ولی اشتباه تو ، همون به جا حرف نزدنت و عکس العمل بدت رو ابدا !

هیچی نگو ... خودش درست می شه !

+ نوشته شده در 93/10/11ساعت 10:50 توسط س.شیری |

 

                         

این که می گن خدا در و تخته رو با هم جور می کنه یعنی من و همسرم !

یکی اونقدر کم حوصله و جوشی ، یکی دیگه این قدر بی خیال و پرحوصله !!!

و خوشبخت تر منم که همسری این گونه نصیبم شده . 

که اگه عین خودم بود ، علاوه بر رو زمین موندن پروژه و کارآموزیم ،
خیلی کارای عقب افتاده ی دیگه هم داشتم که 

الان ، توی این فرصت کم و شرایط محدود ،  همه ی ذهنیاتم رو می زاشتم روش که هیچ ... 

از خواب و خوراک هم می افتادم (وا چه حرفا!!!)

"البته یکی نیست بگه ، تو که خواب و خوراک رو از همسرت گرفتی ،
چی رفتی بالا منبر می گی ؟؟؟؟"

هیچی دیگه ... 

اومدم بگم ، اونایی که می گردین دنبال یه همسری که
عین هو خودتون باشه ، سخت در اشتباهید به جون خودتون .

یکی رو پیدا کنید که باهاش کامل بشید ، 

اگه خودتون لجباز باشید ، اون لجباز نباشه .

اگه خودتون آتیش می سوزونید ، اون یکی زیاد که نکنه هیچ، خاموش کنه اون آتیشو .

اگه خودتون حرف دیگرون براتون بس اهمیت داره ، اون این طور نباشه که زندگی بهتون زهر می شه .

اگه خودتون ایمانتون ضعیفه ، لااقل اون هر دفعه قوی ترش کنه .

اگه خودتون زود از زندگی سیر می شید ،اونم این طوری باشه که الفاتحه !

اگه خودتون مثل من آخر خوش خیالی وبی خیالی هستید ، همسر عزیزتر از جونتون این طور نباشه که وامصیبتا ! 

خواستم بگم اینارو هم ملاک همسریابی بزارید ، ضرر نمی کنید ! 

از من که ندونسته و نخواسته ، شکر خدا این طور در اومد .

البته ملاک هاتون رو یه کم سبک بگیرید ... این ملاک هایی که شما در نظر گرفتید برای همسر ایده آل ، هنوز به دنیا نیومده . حالا حالا ها باید منتظر بشینید .

.

.

.

حالا حکمت این نیمه گمشده رو می فهمم ....
نیمه ای که باید باهاش تکامل پیدا کنم ، نه این که بشم دو تا آدم یه جور حال به هم زن ! 

نه والا !!!

.

.

.

+ همه چیز زندگی مشترک عالی و توپه جز یکی ... هیچ جوری هم درست نمی شه .

این که خانوما از چی بپوشم به چی بپزم تغییر مسیر میدن ! 

من هنوز متنفرم از آشپزی و این همسر بنده ،چه تاب و توانی باید داشته باشه که دستپخت نکره ی منو تحمل می کنه ! خدا عاقبت به خیرش کنه (الهی آمین )

+ نوشته شده در 93/10/06ساعت 12:12 توسط س.شیری |

زندگی‌ مانند یک پتوی کوتاه است.

آن را بالا می‌کشید، انگشت شستتان بیرون می زَنَد؛

آن را پایین می‌کشید شانه‌هایتان از سرما می لَرزَد…

آدم های وسواسی؛

مدام در حال تست اندازه پتو هستند و وقتی به خود می آید که صبح شده !

ولی‌ آدم‌های شاد؛

زانوهای خود را کمی‌ خم میکنند و شب راحتی‌ را سپری می کنند.

.

ماریون هاوارد

+ نوشته شده در 93/10/04ساعت 11:34 توسط س.شیری |

می خواست آشتی شون بده زن و شوهری رو که چهارماه به قصد طلاق از هم جدا بودن .

می گفت اگه خدا بخواد درست می شه . 

این بین جفتتون مقصرید . 

زن می گفت : همه دور نشستید و نمی دونید چقدر سخته با چنین آدمی ساختن 

و واسط فقط فکر آشتی دادنشون بود . 

وقتی داستانو تعریف کرد، واسط شک کرد .

گفت دفعه قبل دو نفر برای آشتی دادن اومدن ، حرف سنگینی زدن و رفتن .

وقتی تنها شدیم ، با نیشگونی خواستم اهمیت موضوع رو براش روشن کنم که چه تیکه ای بهمون انداختن !

دیدم رفت بیرون ، دقایقی بعد یکی از دو واسط زنگ زد که تو مگه نمی خای آشتی کنی ؟؟؟

چرا نیشگون می گیری ؟؟؟

و من موندم و لوسی و بچگی و نفهمی همسرم. 

با تعریف این قضیه ، واسط جدید فهمیده بود که با چی طرفه !

مردد بود بمونه و آشتی بده یا ...

می گفت خیلی چیزا رو باید یادش داد ... به یه مرد سی ساله ...  

و چقدر سخت است ! 

کسی که ندونه کارش خطاست و هر چه بقیه بگن ، قبول دار نباشه ...

و بگه این چیزا رو که خودم می دونم !

خوبه این جور چیزا رو دیدن ... خیلی خوبه !

+ نوشته شده در 93/09/12ساعت 11:3 توسط س.شیری |

یه بحثی بود ، سخت درگیرش بودیم . 

بابا گفت چه گیری به این مسئله دادید ؟! 

چقدر وقتتونو روش گذاشتید !!!

بعد هم یه خاطره تعریف کرد که 

یه روز سخت فکرم رو گذاشته بودم روی یه پله و اندازه اونو و تطبیق دادنش با بقیه اندازه ها ، 

صاحب خونه اومد و  وقتی متوجه شد که برا چی این قدر درگیرم ، 

گفت : ولش کن آقای شیری . 

این جهانی و اون کهکشان و سیاره های دیگه رو اگه فاکتور بگیریم ، 

بیایم تو زمین ، زمین تقسیم می شه به چند تا قاره ، 

قاره ها ، به چند تا کشور ، کشور به چند استان ، استان به چند شهر ، شهر ها پر خونه  ، 

حالا تو ، توی یکی از این خونه ها نشستی و سخت داری به اندازه این پله فکر می کنی !!!!

بابا اعتقادش این یود که ما به غصه های خدا نداده اینقدر مشغول می شیم که 

از چیزهای مهم زندگیمون غافل می شیم یکیش همین گذر سریع عمرمون ...

حالا تو با خودت یکی دوتا کن ، تو هم از این غصه های خدا نداده داری ؟؟؟ 

داشتن اش که حتمیه ؛ چند تا ؟؟؟

+ نوشته شده در 93/09/12ساعت 10:1 توسط س.شیری |

تو هر زمینه ای متخصصه .

می گی لوله آب  ،می گه این طوری ،

می گی بازی دربی ، می گه فلانی و فلانی چه کردن و زندگی فلانی و فلانی ... 

می گی 1+5 ، میگه اینا بلد نیستن و این طوری ...

می گی داعش ، میگه ... 

می گی تربیت بچه  ، میگه ... 

می گی ویروس udjrmug ، میگه ... !!!

می گی مرگـــــــــ ، میگه ...

خوب یه دقیقه دندون سر جیگر بگیر ! اگه حرف نزنی که نمی گن لالی !

یه جا شنیدم که یه متخصص می گفت :
یکی از ویژگی ایرانی ها اینه که خودشون رو تو هر چیزی متخصص می بینن !!!

خوب کلمه " نمی دونم " رو برای جرز لای دیوار که نزاشتن ، گاهی ازش استفاده کن ! 

اصلا یه دقیقه ساکت باش ، ببین دور و برت چه خبره ! 

یه دقیقه فقط گوش کن !!!

نه والا !!!

 + بازی دربی ... برای اینکه هی حرف نزنم و مزاحم شوهرم نباشم سرم رو به اینترنت گرم کردم ... حس خوندن کتاب نبود. 

+ نوشته شده در 93/09/02ساعت 18:13 توسط س.شیری |

می رفتم کلاس اینترنت تا نه جی میل ، ایمیل ، فیسبوک ،... ، که یاد بگیرم چطور وبلاگ بنویسم !

ذوق کردنم برای گذاشتن اولین پست رو یادم میاد ، واینکه فکر می کردم همیشه مجهول می مونم که ای کاش همین طور بود .

اون اوایل می نوشتم بی غل و غش ...

از سوتی های توی کلاس و حاشیه های دانشگاه ، از خاطرات و پیام هایی که برام جالب بود ، مطالب قشنگ توی سررسیدم رو کپی می کردم و این جا پیست .

برام مهم نوشتن بود ، با فونت ها و رنگ های اجق وجق :) و چقدر از این صورتک ها خوشم می اومد و چه وقت هایی که صرف نمی کردم برای انتخاب قالب با اون سرعت حلزونی نت ام !

شناخته تر که شدم ، نوشته هام رنگ دیگه به خودش گرفت ... به قضایا یه جور دیگه نگاه می کردم . گیر دادم به  صدقه دادن ، کتاب خوانی ، قناری کوچیک تو خونه ، یه دونه سیب

از نماز خوندنمون گفتم و مسابقه بین ما و خدا و نوشتم از تموم شدن وقتم رو سنگ سرد غسالخونه 

قضیه مورچه ها رو خیلی دوست داشتم و عشق از اون نوعی رو خیلی دوست داشتید!

گله کردم که چرا آقا منو نمی طلبه و یه سال بعدش قاطی  نوشتم از خاطرات مشهد و شما لقب مارکوپولو بهم دادید :)

نوشتم و نوشتم و نوشتم ... 

تحسین کردید ،  نقد کردید ،  به فونتم گیر دادید ، یا رنگ یا کل متن ... 

ولی بودید ...
حاضر حاضر !

همیشه دوست داشتم متن هایی که می نویسم پرچالش باشه ولی جز چند تا مطلب دیگه این طور نشد! 

نخواستید بنویسید حرف دلتون رو ، چون شناخته شده بودید و ممکن بود ...

به همین منظور هم دست کشیدید از وبلاگ نویسی که مبادا از نوشته هاتون بخونن ، حرف دلتون رو ، فکرو ذهنتون رو !

یا اگر نوشتید اونقدر مبهم که فقط خودتون فهمیدید و خدای خودتون !

سلیقه هاتون فرق کرد ، فکرتون ، ایده تون فرق کرد . ننوشتید و ترک کردید!!! و این طور همدیگه رو فراموش !

آتیش پاره هم می خواست این اشتباه رو بکنه ولی نه ! این تنها یادگار دانشگاه و اون چهار سال باید محفوظ بمونه حتی اگه مشغله های زندگی نزاره ...

این جاست که یادش می یاد چه فکرایی داشته و چه دغدغه هایی ... چی بوده و چی شده ! 

آرشیو رو که ورق می زدم یادم می افتاد تک تک اون لحظات ... 

ازتون می خواهم  دوباره بنویسید ، بگید از دغدغه هاتون ، روزهاتون  ، خاطراتتون ...  

فراموش نکنید که لیسانس چه رشته ای رو گرفتید و کجا و با چه کسایی درس خوندید !

 + این جا قراره تند تر آپ بشه ، یه تغییراتی هم بکنه ! 

ولی هم چنان 

         در این پایان جز راست چیزی برای گفتن ندارم!
          بی نیاز از اسم!
               بی تفاوت به شهرت!
                      دل شکسته از شگردهای داشته های مادی!

                                 می خوام خودم باشم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در 93/08/28ساعت 11:0 توسط س.شیری |

بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه براي عشق زمان کوتاهي ست!

با اين همه من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن...

شل سیلور استاین

 

 این آقای استاین خیلی توقعی بوده .بیست و پنج دقیقه !!!

آدم از کجا بیاره این وقتو ؟هان ؟
فکر کنم بازنشسته شده بوده ، یا بیکار بوده ...
دوستای من که هیچ کدوم این وقت رو ندارن . همشون بدجور درگیرن .این قدر که نمی رسن حتی حضورشون رو اعلام کنن . قبلا ها وقت داشتن ها ولی الان نه ... هیچ کدومشون وقت ندارن . 
من یه نمه بیکارم ، خب سر می زنم ، خاطره تازه می کنم ولی اونا هیچ کدوم وقت ندارن .
مثل کسایی که می رن سرقبر ، خرما میخورن ، فاتحه نمی فرستن .... از همون جنسن .
آتیش پاره هم خیلی دلش از دست تک تکشون پره . خاموش میان ، خاموش می رن .
قبلا ها یه چندتایی فعال بودن ، نمی دونم ... شاید دانشگاه که میدیدنم هم تحلیل می کردن آتیش پاره رو ، هم نظرشون رو چه آنلاین، چه آفلاین اعلام می کردن . 
حالا کی به کیه ؟ 
من می دونم ، سرشون شلوغه ، دغدغه هاشون زیاده ، ثانیه ای زمان تلف شده ندارن ... 
من توقع ام یه کم بالاست ... 

خب هر کسی برای خودش کار و مشغله داره آتیش پاره ... همه که مثل تو بیکار نیستن .
برو ... با این پست طولانی که گذاشتی ، کلی وقت تک تک اونایی که راه گم می کنن رو گرفتی ، 
طلبکار هم هستی ؟؟؟!!!
برو آتیش پاره ... دیگه پست نزار ، می خای پشت این نوشته ها بگن اینم دل خوشی داره ، ها ؟؟؟!!!!
برو آتیش پاره ... 


+ برای کسی هم که حرف میزنی ، اگه چشم تو چشم ات نندازه و حواسش نباشه و لااقل اوهوم اوهوم نکنه ، سرد می شی از گفتن . 
این جا که من نشستم ، حتی نمی تونم تحلیل کنم نگاه های سرد خیره شده به صفحه وبلاگم رو :(
ببخشین وقتتون رو کلی گرفتم . می تونستین توی این فرصت چقد تحلیل علمی ، تحقیق و ... چقدر پروژه های جامونده رو تکمیل کنید .تکرار نمی شه ... 

دانلود

دانلود

+ نوشته شده در 93/07/24ساعت 10:54 توسط س.شیری |

مطالب قدیمی‌تر