X
تبلیغات
آ تـیــــــــــــــــــــــــــــش پاره

آ تـیــــــــــــــــــــــــــــش پاره

Every where I am, the sky is mine...

شانس

به شانس اعتقاد دارى آيا؟!!!

آبجى من تو ماشين خيلى شانس داره.
فقط کافيه اراده کنه که يه جايي بره,مثلا از شهر خودمون بخواد بياد کاشان يا آران-بيدگل
غير ممکنه که عمو قصد کاشان رو نکرده باشه, خاله نخواد بره بازار,
 بيمه ماشين بابا تموم نشده باشه يا دختر همسايه امتحان نداشته باشه.
هر جورى هس,آبجى ماشين مفتکى گيرش مياد که هيچى... بدون زحمت به مقصد مى رسه!
( البته اگه من دنبالش باشم بايد کرايه رو حساب کنيم ها!)

داداشم تو جايزه و قرعه کشى و وام و... شانس داره.
چند سال پيش گذرى برگه مسابقه رو همين طورى پر مى کنه,
بعد دو هفته زنگ مى زنن که بيا آبميوه گيرى برنده شدى.
حالام که اسم مکه اش در اومده و وام ازدواجم ديرتر من ثبت نام کرد,داره قسطاشو مى پردازه!
حالا شانس من...
نه ماديه.نه پول و پله و جايزه توشه...
آبجى که خيلى وقتا گفته تو شانس ندارى اصلا!
اولا که خودم معتقد بودم که بدشانسم ولى حالا نه!
شانس که فقط مادى نمى شه!
همين که مامان, باباى باحال داشته باشى,
همين که تو دبيرستان رفيقاى ماهى داشته باشى که
تا آخر دانشگاه دنبالت باشن و تو دانشگاه به علاوه اونا
دوستايي پيدا کنى بهتر از برگ درخت و با کسايي آشنا بشى که ثانيه به ثانيه برات خاطره ساختن.
همين که تو اوج ناباورى و بدون تحقيقات گسترده ازدواج کنى و
 کسى که مى خواى بهش تکيه کنى, همون مردى بوده که هميشه مى خواستى...
ديگه از خدا چى مي خواى بجز هفت هشتا بچه باادب و کپل مپل ؟ها؟
اينا شانسه ديگه...
تو اسم ديگه روش مى زاري؟

+ زندگی تاس خوب آوردن نیست، 
تاس بد را خوب بازی کردن است!

گله نوشت:
 خیلی کم رنگید.... همتون :((
+ نوشته شده در 93/01/23 ساعت 10:37 توسط sarseporde | 


دوپينگ

مربى بهش گفت بايد دوپينگ کنى...
.
.
.
به سالن که رسيد,موند.
به هما که رسيد گفت مربى مى دونست که تو دوپينگ منى...
هما هم گفت:
نقى, تو چه ببرى, چه ببازى...
چه اول بشى,چه آخر, 
براى من و بچه هات همون قهرمانى.
.....
واقعا لذت بردم, خيلى سکانس قشنگى بود.
کيا مى فهمن چى دارم مى گم؟

+دوپينگ  تو چيه؟
.
.
.
جدا نوشت: تولدت مبارک رفيق :-)

+ نوشته شده در 93/01/14 ساعت 16:32 توسط sarseporde | 


سال نو مبارک

شنبه بود که برف سنگينى اومد, نود سانتى که آقا رضا مى گفت به عمرش نديده.
چند دقيقه پيش هم چنان بارون لطيفى اومد که اگه سرماخوردگى مى ذاشت,زيرش دو نفرى آواز سر مى داديم و دعا مى کرديم.
به قول باباحاجى( پدرشوهرم) خدا عيديمونو زودتر داد.
گرچه روزاي بى همتيه,حالا به خاطر سرماخوردگى يا دمدمه هاى عيد بودن و شايدم انتظار ولى هر چه که هست خدا عشق بازى ش گرفته.
لطفش شامل مردم شهر من که شده.
پارسال بى آبى بود و امسال...
خدارو صد هزار مرتبه شکر,ما که چاکرخواشيم.
ميگن سالى که نيکوست از بهارش پيداست ولى قبل عيدى و اين همه نيکويي...
به اميد خدا امسال,به نظر مى رسه سال پر برکتى باشه.
ما که خوشيم... 
بى خيال تحريم و گرونى و هش تن... 
نه والااااا 
راستى يادم نره بگم: 
        "سال نو شما مبارک "
آتيش پاره براتون روزاى خوشى رو آرزو مى کنه ;-)
+اين پست قرار بود سه شنبه آپ شه :-D

+ نوشته شده در 93/01/01 ساعت 14:45 توسط sarseporde | 


همسر ایده آل

+ تقدیم به دو دوست عزیزم 

دیشب داستان زن زیادی از جلال آل احمد رو می خوندم .داستان مربوط می شد به 

خانم نزهت الدوله ، زن ثروتمندی که تو اوج پیری با داشتن تجربه سه شوهر

،هنوز هم  به دنبال شوهر ایده آلش می گرده!!!

هنوز بیست سالش نبود که با عشق شوهر کرد، با مردی پولدار از خانواده معروف و از وزارت خارجه ...

با این که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در دسترسش بود ولی به زندگیش راضی نبود .

او از این بین عشق می خواست و توجه شوهر که انگار میرزا منصور خان چیزی از اون نمی دونست!

زندگی و بچه هاش رو رها کرد و طلاق!

حالا معیار های جدیدی داشت برای ازدواج کردن... 

که اولیش همان عشق بود .

شوهر دومش یک افسر رشید ، چشم آبی بود که نوار های منگوله دار فرماندهی می بست!

آنقدر در سه ماه اول زندگی مشترکشان به نزهت الدوله خوش گذشته بود
 که باور نمی کرد همسر دلبندش ، دو زن دیگر هم داشته باشد!!!

طلاق و این بار با معیار های جدید تر !!!

که شوهر باید با آدم صمیمی باشد، وفادار باشد ، چاپار دولت نباشد ،وقیح نباشد ، پولدار باشد، از خانواده ی محترم باشد و بهتر از همه این که چشم هایش آبی باشد!

تا اینکه با شوهر سومش آشنا شد.

یکی از روسای عشایر غرب که فعلا نماینده مجلس بود.

عروسی باشکوهی برپا کردند. شب عروسی همه ی هدایا و وسایل خانه
 به غارت رفت ولی برای نزهت الدوله چیزی نبود.

شوهر جدید دست به سینه خانم بود ، از رنگ کردن لاک انگشت تا گذاشتن خمیر دندان روی مسواک خانم ...

آنقدر غرق در این خوبی ها بود که وقتی فهمید سردسته دزدی های اخیر
 همسر عزیزتر از جانش هست ، مانده بود چه کند!

و باز به دنبال شوهر ایده آلش ...

.

.

.

 چرا خوابت گرفت ؟؟؟

گشتن ، نبود ... 

نگرد، نیست !

این همه که نوشتم خواستم اینو بگم که کسی نیست که تمام معیار های تو رو داشته باشه .

باید یه جای کار بلنگه . همسر آینده تو با تو کامل می شه .

همین تفاوت هاست که زندگی رو شیرین می کنه وگرنه ، زندگی با یکی عین خودت فقط دلزدگی میاره.

اینقدر ازدواج رو سخت نگیر .



+ نوشته شده در 92/12/17 ساعت 10:43 توسط sarseporde | 


مهندسه دیگه!

دکترا داشت و عضو هیِِئت علمی دانشگاه!!!

می گفت نمی دونه چرا درایو c اش قرمزه در حالی که بقیه درایو ها آبیه . 

منم فکورانه فقط محتوای دسکتاپ و داکیومنت رو خالی کردم تو درایو دیگه .

هیچی دیگه... آبی شد

!!! اینقد کیف کرده بود :))

 + خودمون که می دونیم خبری نیست ولی پیش بقیه دنیایی از علمیم

یه پا مهندس خبره آره ...

+ نوشته شده در 92/12/10 ساعت 9:46 توسط sarseporde | 


از پس اين کار بر ميام!

وقتى مجبور باشى  برى سراغ چيزى که ازش نفرت دارى

هى دست دست مى کنى,شايد يه جورى تموم شه!

ولى نه... دقيقا بايد از روش رد بشى!

خودت بايد حلش کنى.

سعى کن فراموش کنى ازش نفرت دارى!!!

اصلا يه جور ديگه نگاش کن.

چه بهتر که غم دست و پنجه نرم کردن با اون "نفرت"رو بزارى کنار و يه کم دوستانه تر برى سراغش!

+ازش بر ميام!

چيم از فلانى, اون يکى و اين دو تا و.... کمتره؟ هان! :-D

+ نوشته شده در 92/12/07 ساعت 17:15 توسط sarseporde | 


امان از اعتماد بيش از حد

سر خوردگيت را ديدم,
به تو توهين کردن,نتونستم حرفى بزنم.
تحقيرت کردند,سکوت کردم.
تو را شکستند,دم نزدم...
آره...
خودم را رفيق پنداشتم ولى کارى دستم نبود,
کارى دست خودت هم نبود...
تهديد به تهمت و بى آبرويي کردند,
به خاطر تو دم نزدم...
حالا تو بگو... 
با اين بار سنگين روى دوشم چه کنم؟
مسئوليتم را از همان اول ناديده گرفتم.
نه که بخواهم کوتاهى کنم،اصلا...
اعتماد بيش از حد داشتم.
به اطرافيانم,به ...
خودت هميشه نمى گفتى, اعتماد بيش از حد بى اعتمادى مياره؟
پس چه شد؟!

گرچه آب رفته باز آيد به جوب 
ماهى بيچاره اما مرده بود.
+ هنوز نتونستم مسأله رو براى خودم هضم کنم.
اعتماد مي خام رفيق ... دارى؟
+ نوشته شده در 92/11/29 ساعت 15:14 توسط sarseporde | 


...

عده ای مثل قرص جوشانند.

در لیوان آب که بیاندازیشان ، طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند ، 

اما کافی است کمی صبر کنی ، بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند.

(دکتر شریعتی)

+ یعنی به قولی عمق مطلب تو حلقم .


+ نوشته شده در 92/09/19 ساعت 13:0 توسط sarseporde | 


فراموشی

شنیدید که می گن اگه ساعت و دقیقه موبایلت یه جور باشه (مثلا 12:12 ) یکی به یادته !

مهم نیست که اینا یه جور دلخوشیه ولی هر چی باشه
 این سوال برام پیش میاد که " الان کی به یادمه ؟" 
و تو ذهنم مرور می کنم افرادی رو که خودم دلم براشون تنگ شده (!) 
و پیش خودم می گم : " یعنی الان دارن چه می کنن ؟ ، اونام دارن به من فکر می کنن؟" 

شده با یک پیامک ، زنگی ، چیزی یادشون می کنم .

خدا باعث و بانی این خیال بافی رو خیر بده . دقایقی رو هم که شده 
دلم رو خوش می کنم که فراموش نشدم هنوز !

+ این روزای شلوغ ، با دغدغه هایی که یک من نمی ارزه ، 
شاید سوهان روح باشه ولی ای کاش این دیدارها رو ازم نمی گرفت ... 


 

+ نوشته شده در 92/09/12 ساعت 12:30 توسط sarseporde | 


احتیاج

بهش می گم حالا که این همه پیام داده ، لااقل جوابشو بده ،
نزار ازت دلزده بشه . دیگه سراغی هم حتی ازت نگیره!

میگه ولش کن ، بهم احتیاج داره ، خودش دوباره میاد سراغم .

موندم دقیقا به همچین آدمی باید چی گفت ؟

یا حداقل با چی کوبوند تو سرش ؟؟؟؟

+ نوشته شده در 92/09/09 ساعت 14:34 توسط sarseporde |