آ تـیــــــــــــــــــــــــــــش پاره

Every where I am, the sky is mine...

فقط چند لحظه!!!

بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه براي عشق زمان کوتاهي ست!

با اين همه من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن...

شل سیلور استاین

 

 این آقای استاین خیلی توقعی بوده .بیست و پنج دقیقه !!!

آدم از کجا بیاره این وقتو ؟هان ؟
فکر کنم بازنشسته شده بوده ، یا بیکار بوده ...
دوستای من که هیچ کدوم این وقت رو ندارن . همشون بدجور درگیرن .این قدر که نمی رسن حتی حضورشون رو اعلام کنن . قبلا ها وقت داشتن ها ولی الان نه ... هیچ کدومشون وقت ندارن . 
من یه نمه بیکارم ، خب سر می زنم ، خاطره تازه می کنم ولی اونا هیچ کدوم وقت ندارن .
مثل کسایی که می رن سرقبر ، خرما میخورن ، فاتحه نمی فرستن .... از همون جنسن .
آتیش پاره هم خیلی دلش از دست تک تکشون پره . خاموش میان ، خاموش می رن .
قبلا ها یه چندتایی فعال بودن ، نمی دونم ... شاید دانشگاه که میدیدنم هم تحلیل می کردن آتیش پاره رو ، هم نظرشون رو چه آنلاین، چه آفلاین اعلام می کردن . 
حالا کی به کیه ؟ 
من می دونم ، سرشون شلوغه ، دغدغه هاشون زیاده ، ثانیه ای زمان تلف شده ندارن ... 
من توقع ام یه کم بالاست ... 

خب هر کسی برای خودش کار و مشغله داره آتیش پاره ... همه که مثل تو بیکار نیستن .
برو ... با این پست طولانی که گذاشتی ، کلی وقت تک تک اونایی که راه گم می کنن رو گرفتی ، 
طلبکار هم هستی ؟؟؟!!!
برو آتیش پاره ... دیگه پست نزار ، می خای پشت این نوشته ها بگن اینم دل خوشی داره ، ها ؟؟؟!!!!
برو آتیش پاره ... 


+ برای کسی هم که حرف میزنی ، اگه چشم تو چشم ات نندازه و حواسش نباشه و لااقل اوهوم اوهوم نکنه ، سرد می شی از گفتن . 
این جا که من نشستم ، حتی نمی تونم تحلیل کنم نگاه های سرد خیره شده به صفحه وبلاگم رو :(
ببخشین وقتتون رو کلی گرفتم . می تونستین توی این فرصت چقد تحلیل علمی ، تحقیق و ... چقدر پروژه های جامونده رو تکمیل کنید .تکرار نمی شه ... 

 

+ نوشته شده در  93/07/24ساعت 10:54  توسط sarseporde  | 

یک مهر و دوباره برنامه

نمی دونم چرا این قدر بقیه بی ذوقند .یا من دلم هوای اون روزا رو کرده و بهونه می گیره ؟؟!!!
یادمه دو هفته به مدرسه ها بحث خریدن کیف و پاک کن و نوع جلد کتابمون داغ می شد تا دو هفته بعد مدرسه ها که کجای میز می شینیم و کدوم خانما (معلمامون) خشگل تره و برای دفتر علوم چهل برگ برداریم یا شصت برگ .
ولی بچه های حالا چرا این قدر بی بخارن؟ 
خواهر شوهر کوچیکم دیروز می گفت : من امروز کار نمی کنم ، آخرین روز استراحتمه ، می خام خوش بگذرونم !!!

امروز یک مهر و من یه جورایی خوشحالم ، ذوقی ام گرچه هیچ ربطی هم به من نداره .نه بچه مدرسه ای داریم، نه به کار شوهرم مربوط می شه و جز یه پروژه و کارآموزی درس دیگه ای ندارم که بخوام برم دانشگاه ! 

ولی امروز یه جورایی شادم .از همون صبح که پرانرژی از خواب بیدار شدم تا خود گذاشتن این پست ...
هر ساله این موقع که می شد،یه جورایی کارام می رفت رو برنامه . ولی برنامه ای که دیگران برام می چیدن .
 به هر حال خوب بود ، چون برنامه داشتم ... 

تبریک می گم یک مهر رو ، به همه ی اونایی که هنوزم براشون برنامه می چینن و اونایی که خودشون برا خودشون برنامه هایی دارن و اونایی که نمی تونن برنامه بریزن ، چون اراده ندارن و اونایی که برنامه براشون ریختن ولی به برنامه خودشون عمل می کنن و بقیه که برنامه کودک می بینن .

فکر نکنید ما متاهلا برنامه نداریم ها ، از برنامه های شما دانشجوها متنوع تره تازه !
شنبه : قورمه سبزی ، جارو کردن حیاط ،  شستن ظرفا ، تکمیل پروژه ، 50 صفحه کتابی ، عصر خوش گذرانی
یکشنبه : پلو شوید ، گردگیری ، پاک کردن یخچال ، شستن ظرفا ، 50 صفحه کتابی ، عصر خوش گذرانی
دوشنبه : ...

ما خودمون برا خودمون برنامه می ریزیم ، بعله !
حرفی نمونده.

                        
 

 

 

+ نوشته شده در  93/07/01ساعت 12:57  توسط sarseporde  | 

اميد

اين که بارى به دوش کشيده بود, سنگين تر از وزن خودش,برام اصلا عجيب نبود,زياد ازشون ديده بودم.

ولى مسيرى که انتخاب کرده بود,خوب بارش رو نمى تونست به مقصد برسونه.

کاسه سر, پر از مغز که مشخصا هموار نبود,

چند بار دور کاسه چرخيد با بار سنگينش.

هزار بار سر خرد,هزار بار پاهاش,بارش گير کرد ولى لحظه اى ولش نکرد بار رو.

ترسيدم کمکش کنم,بى خيال بارش شه,کاسه رو کج کردم,فايده نداشت,خودم بى خيالش شدم و مشغول کارم.

بعد ده دقيقه که نگاش کردم,ديدم هنوز دور خودش مى چرخه با بار توى دهنش

با يه پوسته کمکش کردم,اومد بيرون.

شايد متوجه نشد ک کسى کمکش کرده,مسيرشو گرفت و کشون کشون بارشو برد.

ياد آخرين بارى افتادم که براى رسيدن به هدفم,منتظر حمايت افرادى بودم که کارمو نمى فهميدن

من نااميد شدم ولى اين مورچه نه!

مورچه عقل نداشت که راهو ببينه و بگه,نمى شه طى کرد .

از روى غريضه کار کرد.

گاهى لازمه بشيم مثل همون قورباغه ى کرى که افتاده بود توى چاه...

لازمه نشنويم صداى افرادى رو که مى گن سخته,نمى شه,غير ممکنه,نمى تونى...نمى تونى.

گاهى بايد کر بشيم و راه خودمون رو بريم!

+ نوشته شده در  93/05/05ساعت 20:53  توسط sarseporde  | 

صرفا این کار ... نه !

یکی هست تو خانوادمون که فوق لیسانس ادبیات خونده ولی اگه پشتش به کسی باشه ،
یه معذرت خواهی از دهنش در نمی یاد.
خوب طفلک فقط سرش تو کتاب بوده ، اون قدر این کتابو خورده که
سوال رو نپرسیده ، جواب داره براش .
بدی شانس منم ، شده یه جور تمثیل ...

" فلانی رو ببین ، فوق داره ولی ...این همه درس خوند ولی ..."

که اینا همه یه پتکیه به سر من !

من ازتون خواهش می کنم ، استدعا دارم  

صرفا به کتاب و مشق و تکلیف نچسبید تو زندگیتون .
تک بعدی نباشید ... 
یه نگاهی به دور و برتون بندازید ، همه چیز تو کتاب نیست .
خصوصا کتابای ما که درس خودمونم توش نمی فهمیم .
کتابای متفرقه بیشتر بخونیدولی از تجربه های این و اونم یه فیضی ببرید !
بیشتر بپرسید .
خیلی هیجان داره اوضاع حال یکی رو با شعر بگی ، یا تا کسی از جام جهانی پرسید ، جواب بدی و اگه یکی گفت نمازم با این شرایط اینجا شکسته اس یا نه ،به من من نیافتی و اگه بچه پنج ساله خاله شوکت خانم به انگلیسی پرسید اهل کجایی جواب ندی ok!

اگه لیسانس آی تی داری می گیری ، کامپیوتر رو بخوری و اگه حقوق می خونی با قانونش آشنا باشی و رشته خیاطی تو صرفا چادر دوختن نباشه !

لپ کلام رفیق من ... 
تو هر کاری که یه کم تخصص داری ، سعی کن ماهر شی .

 

+ جون آتیش پاره به عنوان یه تحصیل کرده ، الگوی خوبی باشید 

+هیچ کس نمی دونه تو کتابای ما جز چهار تا فرمول مزخرف و حفظ کردن کلماتی که چیزی ازش سردرنمیاری چیز دیگه ای نیست ولی اینو می دونن که لیسانس آی تی داریم و همین براشون بسه که سوالاتی ازت بپرسن و فقط کافیه بگی نمی دونم !
اونوقته که می گن پس چهار سال درس خوندی....

.
.
.

عزت زیاد 

 

 

+ نوشته شده در  93/03/30ساعت 14:45  توسط sarseporde  | 

نوبت

از دور ماشيني رو ديد که کنار زده بود.

گفتم برو,وانستا... معلوم نيست چه جور آدمايي اند,

برو اعتبار نداره.

کنار زد و گفت نگران نباش,

بنزين مى خواستند.

.

.

.

وقت زيادى نداشتيم برا بانک

گفتم ايشالله که خلوت باشه.

تو که رفتيم بانک به اين خلوتى نديده بودم به عمرم

گفتم عجب شانسى داريا

گفت اون موقع که بنزين مى دادم به

طرف ,خدا برام نوبت گرفت

+ نوشته شده در  93/03/22ساعت 10:23  توسط sarseporde  | 

جوون ديروز

با دوستم رفتيم پيش باباش,تو دشتشون.
مى گفت بابام صبح زود مياد تا ظهر,دوباره عصر تا غروب
غروب که برگشتيم خونه,
به خاطر گرماى على آباد ولو شديم تو اتاق ولى باباش شروع کرد به قند شکستن.
سيب زمينى و گوجه رو خورد کرديم و حاجى شام درست مى کرد.
نه اينکه ما نخواهيم کارى کنيم.
مى گفت بيکاره,مى خواد خودشو سرگرم کنه.
مامانش مى گفت,مهمون زيادى هم که مياد ,مياد کمکمون.
از مدام نشستن بيزاره.
مرد همون زمانيه که مرداش به محض رسيدن تو خونه داد مى زدن ضعيفه,چايي من کو؟!
جووووووناى حالا کمى ياد بگيريد خب ,جاى دورى نمى ره والا!😩
+ نوشته شده در  93/02/22ساعت 21:1  توسط sarseporde  | 

...

مامان و باباى دو تا وروجکا که رفتند مکه,
به مدت ده روز مسئوليتشون افتاد گردن من و آبجى.
اولش خوب زياد بد نبود ولى چند روز نگذشته يه جورى برامون تکرارى شده بود.
صبح زود پا شدن از خواب و آماده کردن صبحونه,
اين که ساندويچ براشون درست کنيم و
موقع اومدن سرويس مدرسه کنارشون واستيم و
 خيالمون که از رد شدن از خيابون و سالم سوار شدنشون راحت شد,
حالا برگرديم و فکر ناهار کنيم.
بعد 5 روز ديگه حوصله کنار سرويس واستادنشون رو نداشتيم.
کارى که مادرشون هر نه ماه سال تحصيلى شون همين کار رو مى کرده,
 بدون خسته شدن,بدون گله کردن...
خيلى نازنينند,پدر و مادر...
همونايي که بدون در نظر داشتن سن تو, باز اول اونان که زنگ مى زنند و
حالتو مى پرسند و هنوز نگرانند.
باز هم مى گم, قدرشون رو بدونيم, تا هستند... تا هستيم.


+ تبریک نوشت به روز مادر که تموم شد و روز پدر که در راهه .
+ نوشته شده در  93/02/06ساعت 10:25  توسط sarseporde  | 

شانس

به شانس اعتقاد دارى آيا؟!!!

آبجى من تو ماشين خيلى شانس داره.
فقط کافيه اراده کنه که يه جايي بره,مثلا از شهر خودمون بخواد بياد کاشان يا آران-بيدگل
غير ممکنه که عمو قصد کاشان رو نکرده باشه, خاله نخواد بره بازار,
 بيمه ماشين بابا تموم نشده باشه يا دختر همسايه امتحان نداشته باشه.
هر جورى هس,آبجى ماشين مفتکى گيرش مياد که هيچى... بدون زحمت به مقصد مى رسه!
( البته اگه من دنبالش باشم بايد کرايه رو حساب کنيم ها!)

داداشم تو جايزه و قرعه کشى و وام و... شانس داره.
چند سال پيش گذرى برگه مسابقه رو همين طورى پر مى کنه,
بعد دو هفته زنگ مى زنن که بيا آبميوه گيرى برنده شدى.
حالام که اسم مکه اش در اومده و وام ازدواجم ديرتر من ثبت نام کرد,داره قسطاشو مى پردازه!
حالا شانس من...
نه ماديه.نه پول و پله و جايزه توشه...
آبجى که خيلى وقتا گفته تو شانس ندارى اصلا!
اولا که خودم معتقد بودم که بدشانسم ولى حالا نه!
شانس که فقط مادى نمى شه!
همين که مامان, باباى باحال داشته باشى,
همين که تو دبيرستان رفيقاى ماهى داشته باشى که
تا آخر دانشگاه دنبالت باشن و تو دانشگاه به علاوه اونا
دوستايي پيدا کنى بهتر از برگ درخت و با کسايي آشنا بشى که ثانيه به ثانيه برات خاطره ساختن.
همين که تو اوج ناباورى و بدون تحقيقات گسترده ازدواج کنى و
 کسى که مى خواى بهش تکيه کنى, همون مردى بوده که هميشه مى خواستى...
ديگه از خدا چى مي خواى بجز هفت هشتا بچه باادب و کپل مپل ؟ها؟
اينا شانسه ديگه...
تو اسم ديگه روش مى زاري؟

+ زندگی تاس خوب آوردن نیست، 
تاس بد را خوب بازی کردن است!

گله نوشت:
 خیلی کم رنگید.... همتون :((
+ نوشته شده در  93/01/23ساعت 10:37  توسط sarseporde  | 

دوپينگ

مربى بهش گفت بايد دوپينگ کنى...
.
.
.
به سالن که رسيد,موند.
به هما که رسيد گفت مربى مى دونست که تو دوپينگ منى...
هما هم گفت:
نقى, تو چه ببرى, چه ببازى...
چه اول بشى,چه آخر, 
براى من و بچه هات همون قهرمانى.
.....
واقعا لذت بردم, خيلى سکانس قشنگى بود.
کيا مى فهمن چى دارم مى گم؟

+دوپينگ  تو چيه؟
.
.
.
جدا نوشت: تولدت مبارک رفيق :-)

+ نوشته شده در  93/01/14ساعت 16:32  توسط sarseporde  | 

سال نو مبارک

شنبه بود که برف سنگينى اومد, نود سانتى که آقا رضا مى گفت به عمرش نديده.
چند دقيقه پيش هم چنان بارون لطيفى اومد که اگه سرماخوردگى مى ذاشت,زيرش دو نفرى آواز سر مى داديم و دعا مى کرديم.
به قول باباحاجى( پدرشوهرم) خدا عيديمونو زودتر داد.
گرچه روزاي بى همتيه,حالا به خاطر سرماخوردگى يا دمدمه هاى عيد بودن و شايدم انتظار ولى هر چه که هست خدا عشق بازى ش گرفته.
لطفش شامل مردم شهر من که شده.
پارسال بى آبى بود و امسال...
خدارو صد هزار مرتبه شکر,ما که چاکرخواشيم.
ميگن سالى که نيکوست از بهارش پيداست ولى قبل عيدى و اين همه نيکويي...
به اميد خدا امسال,به نظر مى رسه سال پر برکتى باشه.
ما که خوشيم... 
بى خيال تحريم و گرونى و هش تن... 
نه والااااا 
راستى يادم نره بگم: 
        "سال نو شما مبارک "
آتيش پاره براتون روزاى خوشى رو آرزو مى کنه ;-)
+اين پست قرار بود سه شنبه آپ شه :-D

+ نوشته شده در  93/01/01ساعت 14:45  توسط sarseporde  | 

مطالب قدیمی‌تر